X
تبلیغات
سایه روشن

نسل سوخته

یونس حیدری

اپیزود اول

شب بود، تاریک بود، یک کوماز مملو از آدم را قبل از ما در "پولی گون"   خالی کرده بودند، ما کوماز دوم بودیم که باید در حفره ای خالی می شدیم، بیلدوزر در حال خاک انداختن بر روی آدمهایی بودند که  با تمام وجود دست و پا می زدند اما از نظر مقامات حکومت تاریخ مصرفشان در این دنیا به سر آمده بودند، باید به دیدار حوریه ها و غلمانها می رفتند، بعضی ها شوخی می کردند، که جاده های آن طرف دنیا همه شان از جنس بلور است، صاف صاف، بدون هیچ گونه کپرکی، بعضی دیگر با اهی سرد، تبسمی بر لبانشان جاری بود، و آخرین لحظه های دنیا را به دور از همه محبوب هایشان سپری می کردند، می دانستند که تا لحظات دیگر باید در داخل حفره ای به شکل دسته جمعی گور شوند و برای همیشه با این دنیا  وداع  کنند، دنیایی که چه کوتاه بود، دنیایی که چه ارزوهای شیرینی برایش داشتند، اما حالا در انتهایش رسیده بودند، شاید خیلی ها به همین فکر می کردند، نمی دانم، ولی در آن لحظه چیزی که همه ذهن مرا با خود مصروف کرده بود، واقعیتش همین کوتاه بودن دنیا بود، اصلن فکر نمی کردم، این قدر زود دنیا به آخرش برسد، اگر دنیا هم به آخرش نرسیده بود من که به اخر دنیا رسیده بودم، آخر دنیا همین پلی گون پل چرخی بود، حفره ای که کنده شده بود در دل شب مرا باهمه کسانی که دیروز هرگز نمی شناختم ولی امشب همه باهم در یک گور دسته جمعی خاک می شدیم، تا طعمه ای لذیذ برای مورها و موریانه ها و مارها شویم و...

در برابر چشمانم آدمهایی که نمی خواستند بمیرند، دست و پنجه می زدند، فریاد می کشیدند و فریادشان در انبوه تاریکی شب گم می شدند، اما من در میان صداها به دنبال صدای دیگری می گشتم، صدایی که چندین ماه بود از ان بی خبر بودم، چندین ماه بود که دیگر چهره اش را ندیده بودم، چندین ماه بود که حلقه اشک را در گرد چشمانش ندیده بودم، چندین ماه بود که صورتش را ندیده بودم که در میان چادری ابی رنگش قایم کند، و از سوراخهای چادری اش با تمام وجود مرا تماشا کند و بگوید دوستت دارم و من با همه شرمندگی هایم، ارام در قلبم بگویم که من هم تو را به اندزه همه هستی دوست دارم و...

همه کسانیکه داخل کوماز همراه من بودند، نگاه هایشان به نگاه چراغ بلدوزر خیره شده بودند، اما نمی دانم به چه فکر می کردند، اما چشمانشان آدمهایی را می دیدند که هر لحظه تعدادی از آنها برای همیشه در زیر خاک مدفون می شدند، و دیگر هیچ کس اثری از آنها نمی یافتند که در کجای این زمین پهناور خاک شده اند، اما من در روشنایی چراغ بلدوزر چشمان متمایل به سیاهی لیلا را می دیدم که ملتمسانه برایم می گفت؛ گل آغا هرچی ملا می گوید گوش کن، ملا کلان است، ملا نماینده خداست، دشمنی با ملا دشمنی با خداست، ولی من برایش می گفتم که عزیزم! من با کسی دشمنی ندارم، من چی کار دارم به این کارها، ملا برای من راهی را نشان می دهد، که خودش نمی رود، ملا راهی را نشان می دهد و به من می گوید برو در میدان مین، خوب معلوم است که روی مین راه رفتن یعنی مرگ و مردن، ولی من در این دنیا نیامده ام، که مرگ را انتخاب کنم، من در این دنیا آمده ام تا با تو باشم، تا با تو از این دنیا لذت ببرم، تا در این دنیا از همه نعمتهایی که خدا خلق کرده است استفاده کنم، من می خواهم از نعمت با تو بودن  لبریز شوم، و از مجالی که خدا داده است تا با تو باشم در درگاه خدا سر سجود فرود آورم و او را شاکر باشم، ولی لیلا می گفت نه ملا جادو بلد است، ملا بچه خان محمد را با جادو در پلی گون پل چرخی دفن کرد، بیا هرچی ملا می گوید قبول کن، من خندیدم، خنده ام گرفت، وقتی لیلا می گفت، ملا جادو بلد است، با جادوی خودش بچه خان محمد را در پلی گون های پل چرخی رساند و نابود کرد و... آنروز هرگز سخن لیلا را باور نمی توانستم بکنم، ولی حالا من در پلی گون بودم! شاید همانجایی که بچه خان محمد هم خوابیده بود، من لحظات دیگر برای همیشه با این دنیا، خدا حافظی می کردم. شاید ملا راست می گفت که در این دنیا دو راه بیشتر نیست، یا با ما هستی یا بر ما هستی، ولی آنجا من به اهستگی در دلم می گفتم، من نه با تو هستم، نه بر تو! من با لیلا هستم، راه لیلا راه زندگی و دوست داشتن است، ولی نمی توانستم برایش بگویم، چون لیلا دختری بود که خیلی ها سر راهش دام انداخته بودند، اما لیلا از همه دام ها رسته بود، خود را به سلامت به ساحل دل رسانده بود، و خودش می گفت، در ساحل دل است که خود را محق زندگی در این دنیا می داند، و به همین خاطر باور داشت که او یک موجود مکلف به باید ها و نباید هایی نیست که پیش از او برایش ساخته اند و پرداخته اند،  نیست .او می خواست آنگونه باشد که خودش می خواهد، نه آنگونه که دیگران می خواهد، ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که می گفت ملا جن دارد، از ملا می ترسید، شاید آن روز با این سخن خودش چیز دیگری را می خواست به من بفهماند، ولی من نفهمیدم، من زیگنال او را نتوانستم دریافت کنم، او هم دیگر مجالی نشد که برایم توضیح بدهد، ولی ملا اصرار داشت که اگر هر کس با ما نبود، بر ما بود، ما از سر راه خود حذفش می کنیم.

هیچ باورم نمی شد که ملا راه حذف را هم بلد هست، ملا برای من خیلی زیاد روایت خواند، برایم گفت  که تو مکلف هستی تا بر خیزی، تو مکلف هستی که در این دنیا جنگ کنی و در راه معبود جان بدهی،  و... ولی من به حرفهای ملا خنده ام می گرفت، با خود می گفتم مرا معبود آفریده است تا با لیلا دنیایی بسازیم که شایسته انسان است، و انسان را معبود نیافریده است که نیست و نابود کند، بلکه او را آفریده است تا بسازد، زیبا کند، زیرا معبود خود جمیل و جمال پرست است!

صدای چین های بیلدوزر که در دل شب بر روی آدمهای زنده انداخته شده در گور دسته جمعی خاک می انداخت، شبیه صدای گروه ارکستری بود که هنوز نواختن تارها را خوب بلد نبودند، اما یک ریز و پی در پی بر آن می نواخت و  طنین موسیقایی آن نمی دانم نوید بخش یک اغاز بود یا یک پایان، ولی در ان لحظه برای من هیچ احساسی را زنده نمی کرد، ترکیب فغان ادمهای زنده ای که آخرین نفسهای خودشان را با داد و فغان به هوا فیر می کردند با صدای چینهای بیلدوزر فضای سکوت و تاریکی شب را می شکست، و ادمها در زیر نور چراغ بیلدوزر که هر دم به هر طرف حرکت می کرد، فضایی میان شبه و واقعیت را برای انسان تداعی می کرد، فضایی شبیه شبهایی که مستنطق از من هی سوالهای بی ربط می کرد، چیزهایی که من هیچ نمی فهمیدم. اما او اصرار داشت که برایش از ارتباط خودم با جریانهای اخوانی بگویم، او می گفت، که جریانهای اخوانی همه شان، نوکر امپریالیست هستند، نوکران امپریالیست همیشه به دنبال نابود کردن نظامهای عدالت خواه می باشند، آنها در تلاش هستند که عدالت را در جامعه بر پای دارند، آنها می خواهند که در کشور یک جامعه بی طبقه را بر پا نمایند، انها پیرو یک جهانی برابر و برادر هستند که در آن همه انسانها یک نواخت زندگی نمایند، انسانها از در آمدهای برابر برخوردار باشند، همه داشته ها و ثروت میان همه ادمها یکسان توزیع گردد، در یک کلام می گفت، ما به دنبال تطبیق جهان بینی توازن و برابری می باشیم.  ایجاد جامعه ای که  در ان همه انسانها به برابری مطلق برسند، و انسانها برای ...

چینهای بیلدوزر بر روی جمجمه  ادمها برابر می شد، صدای انفلاق جمجمه انسان شبیه انفلاق یک بمب بود، همه را تکان می داد، تصویری که هر کس برای لحظات دیگر خود را در برابر آن احساس میکرد، چرت همه را پرانده بود، فضایی از ترس و وحشت و مرگ همه را فرا گرفته بود و چرت مرا هم  پرانده بود، اما تصویر لیلا  در میان صدای انفلاق مغزها، و زنده به گور شدن آدمها تصویر دیدنی ای بود که نمی دانم چگونه باید آن را توصیف کنم.

موسیقی مرگ، انفلاق مغز آدمها در زیر چین های بیلدوزر و طنین آهنگ صدای دلنواز لیلا که در مغز من آرام بخشی بود که از زندگی و از لذت های دنیا می گفت، فضایی عجیب و غریب را در وجودم ایجاد کرده بود، که نوعی تبسم را بر لبان خشکیده ام ایجاد می کرد، آنچنان این تصاویر متناقض بر من تاثیر می گذاشت و نا خود آگاه از من حرکت هایی سر می زد که دیگران متعجب می شدند، دیگرانی که به جز رسیدن به مرگ به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردند، رنگهایشان پریده بودند، ترس و لرز از همه وجودشان نمایان بود و...

دروازه پشت سر کماز را عسکرها باز کردند، و ما را از کماز به پائین می انداختند، و دور تا دور ما را عساکر مسلح و دست به ماشه پر کرده بودند، بعد از اینکه همه از کماز تخلیه شدند، کماز حرکت کرد، ما ره به سوی گودالی که برای دفن دسته جمعی ما در نظر گرفته بودند، هدایت کردند، در نزدیکی گور عسکری بسیار قوی چثه همه را به پائین پرتاب می کرد، هیچ کس هم هیچ حرکتی از خود نشان داده نمی توانست، مرگ چیزی بود که دیگر از آن گریزی نبود، همه مرگ را باور کرده بودند، به همین خاطر با آرامی از آن استقبال می کردند، مرگ در حالی به سراغ همه ما می آمد که دستهای ما بسته بود و اطراف همه عساکری دست به ماشه که با کوچکترین حرکت همه تیر باران می شد، شاید خیلی ها در آن دقایق ارزوی تیر باران شدن داشتند، حد اقل تیر باران این امتیاز را به همراه داشت که  به یک باره نعش زمین می شدی، شاید با درد کمتری این دنیا را ترک می کردی، ولی عساکر گویی گلوله ها ارث مادر کلانشان بودند، دوست نداشتند که برای مرگ ما آدمها حرام کنند، ترجیح می دادند که همه ما بدون هیچ مصرف گلوله در زیر خروارها خاکی که با بیلدوزر بر روی ما می انداختند، بمیریم، مرگ در حالیکه انسان در سلامت کامل به سر می برد، تجربه غیر قابل وصفی است، انسانی که برای خود شاید رویاهای بلندی داشته باشد، اما به یک باره مرگ را آنهم از نوع گور دسته جمعی در اغوش خویش می گیرد، چه کسی می تواند چنین مرگی را ترسیم نماید، شاید هیچ کمره ای قادر نباشد از این نوع مرگ برای انسان تصویر بردارد، شاید هیچ هنرمندی نتواند این نوع مرگ را بر روی صفحه کاغذ منتقل نماید، ولی واقعیت این بود که من داشتم مرگ را در سلامت کامل تجربه می کردم!

چینهای بلدوزر هر لحظه به سوی من نزدیک تر می شد، هرچند من در انتهای گور قرار داشتم، قبل از من باید همه در زیر خاکها مدفون می شدند، تا نوبت من می رسید، مشخص بود با چشم سر می دیدم که زمان زیادی از زندگی ام باقی نمانده بود، نمی دانستم در این مدت باید به چه چیزی فکر می کردم، چون در این لحظات باقی مانده از عمر من کاری از دست من ساخته نبود، اما فکر کردن تنها چیزی بود که امکانش وجود داشت، بر خلاف بسیاری دیگر داد و فغان می کردند، من علاقه ای برای داد و فغان نداشتم، چون اگر داد و فغان هم می کردی وقتی بیل پر خاک بیلدوزر بر رویت خالی می شد، دیگر نفس ات بند می آمد، در زیر خاک برای همیشه به فراموشی سپرده می شدی، اما اگر فریاد هم نمی کردی می مردی، من علاقه داشتم لحظات باقی مانده را با فکر کردن به لیلا بگذرانم، خیلی علاقه داشتم در آن لحظه که حد اقل یک تصویر از او را با خود می داشتم در این آخرین نفسها او را حد اقل بر روی تصویر می دیدم، بعد می مردم، اما به یاد صحبت های مستنطق افتادم که برایم تشریح می کرد، جهان بینی برابری که می باید من به آن باور پیدا می کردم، و از جهان بینی اخوانی خود را رها می کردم تا به رستگاری می رسیدم، اما من برایش گفته بودم من فکر می کنم که رستگاری نه در جهان بینی اخوانی هست و نه در جهان بینی برابری که تو برایم تشریح کرده ای و او سوال کرده بود که در چیست؟ من نا خود آگاه از زبانم بیرون افتاده بود که راه رستگاری در جهان بینی لیلائی می باشد، مستنطق شگفت زده شده بود، از من سوال کرد که این چه نوع چیزی هست من برایش چیزهایی را که از لیلا شنیده بودم گفتم، وحالا در آخرین لحظات یک بار دیگر می خواستم آن جملات را مرور کنم، بیل بیلدوزر بر روی سرم نزدیک شده بود، حاکهایش را بر رویم می اندخت، شاید چینش هم بر روی مغزم می رسید، اما یقین داشتم که وقتی جمجمه من بترکد، صدایش خیلی محیب خواهد بود، من یقین داشتم که تکانه شدیدی در همه هستی ایجاد خواهد کرد، چون در جمجمه من یک رنج بزرگ وجود داشت، رنج فراموش شدن "انسان " بودن ، در این جامعه! همان چیزی که همیشه لیلا می گفت؛  و من چشمانم را بستم، آماده شدم برای خدا حافظی با این دنیا و در ذهنم مرور کردم آنچه را که همیشه لیلا برایم توصیه  می کرد:

نیازی نیست انسان بزرگی باشیم
"
انسان بودن" خود ، نهایت بزرگی است
می توان ساده بود ولی "انسان" بود
انسان باشیم
به همین سادگی
به همین زیبایی ...

ادامه دارد

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در شنبه 1392/02/28 و ساعت 10:47 قبل از ظهر |
ملت پیشگام، رهبران پسگام!

چمن شاه "راد"


افغانستان کشوری هست که مردمانش همواره در لحظات حساس تاریخ بدون توجه به هر گونه مرزهای اتنیکی، قبیله ای، جغرافیایی و.. برای دفاع از، عزت، استقلال، تمامیت ارضی، عظمت، بزرگی، وقار و کیان ملی خویش به میدان آمده اند و خون خویش را نثار همه ارزشهای میهنی خود کرده اند، اما به بیگانگان، اجازه نداده اند که چشم طمع به سوی منافع و کیان ملی انها بدوزند، خون داده اند، اما از عظمت و بزرگی کشورشان دفاع کرده اند، جان داده اند، اما اجازه نداده اند که کسی به هر بهانه ای وجبی از خاک آنها را اشغال نمایند، قربانی داده اند، اما مجال نداده اند به هیچ کس که نگاه طمع ورزانه به سوی ارزشهای انها بیفکنند! ملت افغانستان همواره در طول تاریخ به نمایش نهاده اند، میزان آگاهی،‌بیداری و هوشیاری ملی خویش را! و همواره همین بیداری و هوشیاری انها بوده است که تمامیت ارضی و جغرافیای کنونی آن با تمامی دشمنان منطقه ای که همچون گرگی در کمین بوده اند، حفظ نمایند. زیرا همه ملت افغانستان به حفظ یک جغرافیای واحد بنام افغانستان ایمان دارند، و برای حفظ ایمانشان همواره از جان و خون خود وعزیزانشان فدیه داده اند. آنچه که در چند روز گذشته در ولسوالی گوشته ولایت ننگرهار گذشت، و احساس ملی ای را که در تمام سطح کشور ایجاد نمود، دفاع جانانه فرزندان وطن که از حریم ملی شان با دادن جانهای پرعظمت شان به نمایش نهادند، مبین این واقعیت بود که ملت افغانستان همانگونه که در طول تاریخ از خود حماسه های جاودانه بر جای گذاشته است، بار دیگر حماسه بزرگی دیگری را از خود ثبت تاریخ نمودند، و ملت افغانستان در دور افتاده ترین نقاط کشور، با ابراز احساسات پاک خودشان میزان همبستگی و پیوند ملی خویش را به نمایش گذاشتند. و با به نمایش گذاشتن وحدت ملی، و همبستگی ملی خویش به اثبات رسانیدند که آنها وابسته به هر قوم و قبیله و تیره ای که باشند، فقط یک آرمان واحد دارندو آن حفظ عظمت و بزرگی افغانستان عزیزشان هست. اما متاسفانه همه واقعیت موجود افغانستان این نیست، ملت همیشه پیشگام بوده است، ملت همواره تلاش کرده است که بستر سازان خوبی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی ان باشند، همواره کوشیده اند که منافع ملی شان در کنار وحدت ملی شان تامین گردد، ولی دریغ و درد که در بسا موارد نتوانسته اند، دست آورد ها و عظمت های که با وحدت ملی و یک پارچگی خودشان به دست آورده اند را حفظ نمایند. جای دارد مصرعی از شعر مولانا را اینجا ذکر کنیم که در وصف جماعتی که خصلت عنکبوتی دارد می فرماید چون" عنکبوتان مگس قدید کنند" خصلت عنکبوت همواره این است که به تعبیر امروزی ها تمام تلاشش زر اندوزی می باشد و بس! زیرا آنهافقط به فکر اندوختن هستند، آنها فقط به این می اندیشند که چگونه مکسی را در دام بیندازند، دور آن را با تارهای خودشان محسور نمایند و او را در محبس تارها قدید کنند، و خشکش کنند تا اگر عمری برایشان باقی بود، در روز مبادا تناول نمایند! حکایت عنکبوتانی که مولانا بیان می کند، حکایت رهبران پسگام امروزین افغانستان است. حریص و پر طمع، و در اطراف خویش تعدادی اجیر می پرورانند، تا همینکه افتخاری از سوی هر فرد ملت غیور، شجاع و حماسه ساز کشور پدید آمد ان را با تارهای عنکبوتی خویش در حصار خود در آورده و قدیدش سازند! در حالیکه روح رهبر از آن خبر ندارد، در حالیکه زمان وقوع آن افتخار یا رهبر در خواب بوده است و یا رهبر در حال قدید کردن طعمه های دیگر که این روزها برای مقامات ارشد حکومتی به یک فضیلت بزرگ اندوخته گرایی تبدیل شده است!! حماسه ای که در ولسوالی گوشته رخ داد، تعلق به هیچ مقام و رهبری نداشته و ندارد، اما پس از وقوع آن متاسفانه کسانی در فضاهای مجازی و بعضی از رسانه های ... تلاش ورزیدند که این افتخار را همچون عنکبوتی قدید کرده و به نفع فرد یا قبیله ای مصادره نمایند. این افراد هیچ گاه منافع کلان ملی را در نظر نداشته اند، کسانیکه اقدام به مصادره ارزشهای ملی می کنند، در حقیقت دوستان این مردم و این کشور نیستند، آنها گرگها و دشمنانی هستند که در جامه مردم در آمده اند، انها هیچ گاه در صحنه های تعیین کننده حاضر نبوده اند، اما در طول سالیان دراز کارشان قدید کردن و مصادره کردن افتخاراتی بوده است که فرزندان راستین این وطن نه برای خود، نه برای قبیله خویش نه برای قوم خود بلکه برای عزت و سر بلندی افغانستان انجام داده اند، اما آنها با حیلی مختلفه توانسته اند که به پای خودشان مصادره نمایند. ملت افغانستان حالا به بیداری ملی رسیده اند، آنها که به بیداری ملی رسیده اند دیگر هیچ گاهی اجازه و مجال مصادره دست آوردهایی را که آنها با خون فرزندانشان برای افغانستان ایجاد کرده است را نخواهند داد و حماسه گوشته متعلق به هیچ قوم، قبیله، تیکه دار و .... نمی باشد، بلکه یک حماسه بزرگ ملی است که ملت افغانستان از آن حفاظت خواهند کرد.

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در یکشنبه 1392/02/15 و ساعت 1:11 بعد از ظهر |

تندیس یک تبسم!!

یونس حیدری

برای اولین بار در یک روز خسته کننده که رفته بودم شهر نو، در داخل پارک شهر نو دقیقن پشت سینما بر روی یک چوکی کانکریتی نشسته بودم و به برگهای خزان زده درختان چشم دوخته بودم، او را دیدم، همانجا با او آشنا شدم، زیاد تمایل به معرفی خودش هم نداشت، ولی با این حال مرا درک می کرد، در این زمانه آنهم در افغانستان کشوری که هیچ بنائی بر هیچ اصولی استوار نیست، بسیار مشکل است که کسی را پیداکنی تا تو را درک کند، از آن روز بیشتر وقتها او را می دیدم، حد اقل در زمانهایی که سخت تحت فشار روحی، روانی قرار می گرفتم، حتمن سری به پارک می زدم، لحظه ای را با او می گذراندم، او کم کم مرا به خود معتاد کرده بود، وجودش سرشار از محبت، دوست داشتن، عشق ورزیدن، در یک کلام آرامش مطلق بود! این توصیف ها نمی دانم تا چه حد می تواند جان کلام را بیان کند، اما واقعیت این است که من در توصیف او کلمه کم می آورم، او دریایی از خوبی ها بود، او دشتی از ترانه ها بود، او کوهی از مقاومت بود، او مخزنی از اسرار نهان بود، او همه چیز بود و من با همه غروری که داشتم در برابرش نا گزیر کرنش می کردم، این کرنش در حقیقت همان بیان ناچیز بودن من در برابر عظمت، شکوه جلا ل و جبروت او بود!

*        

یک روز خیلی خسته بودم، طبق معمول بر روی همان چوکی نشسته بودم، به دنبال او می گشتم، اما هرچقدر نگاه می کردم او را نمی یافتم، نمی دانم چرا نیامده بود، کجا رفته بود، شاید قرار نا نوشته ما را از یاد برده بود، شاید دلیل دیگری داشت که نیامده بود، شاید دلش از من گرفته بود، شاید او هم مثل من دچار عارضه افسردگی شده بود، شاید خوابش امده بود، شاید خواب مانده بود، اما او در کجا می توانست خواب باشد؟

ان روز تنها روزی بود که در زندگی ام، در وجودم، در همه هستی ام کمبود چیزی را با تمام وجود خود احساس می کردم، تا کنون دچار چنین وضعیتی نشده بودم، راستش هیچ وقت تا کنون احساس کمبود در خود نداشتم، هیچ وقت در خود حس نیاز به دیگری نکرده بودم، هیچ وقت حس نیاز به غیر برایم دست نداده بود، ولی آن روز این احساس با تمامی قدرت در من جوانه زده بود، حس می کردم که دیگر اگر او را نبینم، دنیا برایم مفهوم خودش را از دست می دهد، اصلن به این نتیجه رسیده بودم که تمام هستی به خاطر من و او ساخته شده بود و حالا اگر او پیدانشود، فلسفه خلقت زیر سوال می رود، هستی مفهوم عینی خودش را از دست خواهد داد، تبدیل به یک مفهوم مجازی خواهد شد و...

غرق غرق در او بودم، حس می کردم خود را باخته ام،  حس می کردم دیگر منی وجود ندارد، هرچه هسست اوست، اما او چرا مرا از یاد برده است؟ میان من و او پیوند عمیقی ایجاد شده بود، که هیچ کدام مان بدون دیگری مفهوم پیدا نمی کردیم، اجزای بریده از هم می ماندیم که به درد هیچ کاری نمی خورد، حد اقل این احساس من بود، اما او هم بارها همین احساس را ابراز داشته بود، او هم می گفت دنیا جایی برای لذت های کهنه نیسست، دنیا جایی برای لذت های نو است، اما هیچ وقت برای من تعریفی مشخص از لذت کهنه و نو بیرون نداد، من ساعتها روی لذت کهنه و نو فکر کردم، اصلن مفهوم لذت را از دست دادم، اما امروز تازه احساس می کنم که لذت برای من دارد مفهوم عینی پیدا می کند، شاید مفهوم لذت همین است که چیزی را دوست داشته باشی اما ندانی چیست؟ بعد که او را گم کردی یا ازدست دادی تازه متوجه می شوی که با او بودن چه لذتی دارد!!

*          

معبود سیار من روزهاست که گم شده است، من در جستجوی او هر روز نهیف ونهیف تر می شوم، حالا هر روز عصرها که می شود کار من شده است شهر نو رفتن بر روی همان چوکی کانکریتی پارک نشستن و انتظار کشیدن که کی او می آید، او از کجا می آید، این بار با چه شمایلی ظهور خواهد کرد، آخرین باری که دیدم خیلی چهره اش متفاوت تر از آن دفعه های قبلی بود، حس می کنم آن روز او ذخیره ای از نور را  قورت داده بود، از دهانش هنگام سخن گفتن هاله ای از نور بیرون تراوش می کرد، اصلن کلمات با پیراهن نور به من منتقل می شد، من وقتی آن کلمات را دریافت می کردم، حالتی شادمانه در من پدیدار می گردید، این را من بارها و بارها در خودم با تمام وجود احساس می کردم، به همین خاطر این کلمات او نبود که در وجود من تاثیر می گذاشت بلکه نوری بود که با کلمات به سوی من منتقل می شد و آن نور آنقدر توانمندی داشت که مرا ذوب می کرد، بارها شده بود که من حس موج گونه داشتم، حس سیالیت داشتم، مثل یک قطره بر روی دست، که هر طرف او اراده می کرد من می غلطیدم، من هویت باخته شده بودم، هویتم او شده بود، شاید او من شده بود، اما هیچ کس نبود که این را تشخیص بدهد که من او شده بودم یا او من شده بود؟

*        

تازه رسیده بود، خسته به نظر می رسید، خواستم کمکش کنم، اجازه نداد، گفت در زندگی هیچ گاه متکی به کسی نباش، تلاش کن همیشه روی پای خودت ایستاد شوی، روح استقلال و اتکا به خویشتن، انسان را قدرتمند می کند، از انسان موجودی فولادین می سازد،‌موجود فولادین اولین خصیصه اش این است که همه بن بست ها را می شکند، برای خودش راهی نو باز می کند، برای خودش راهی نو می سازد، اما اسیر نمی شود، هیچ گاه احساس بدهکاری نسبت به کسی نخواهد داشت، همیشه سرش بلند است، احساس عجز نمی کند، اما اگر متکی به غیر شدی، غرورت از دست می رود، چیزی از خودت باقی نمی ماند، چون دیگر قائم به ذات نیستی، وقتی قائم به ذات نبودی قائم به دیگری هستی، وقتی به دیگری اتکا کردی، دیگر خودی مفهوم ندارد همه اش او هست.

سخنانش برای من خیلی شیرین بود، اما آن روز من به دنبال چیز دیگر بودم، تصمیم داشتم که بیشتر او را بشناسم، از آشنایی ما مدتها سپری می شد، اما راستش تا هنوز من حتا جنسیت اورا هم سوال نکرده بودم، کسی نفهمد هنوز نمی دانستم که بالاخره او یک زن است یا یک مرد؟ هیچ مایل نبود هویتش افشا شود، دوست داشت همیشه هویتش در سایه باقی بماند، نمی دانم علت این سایه نشینی او چی بود؟ هرچی بود برای من شگفت انگیز بود، برایم الهام گر بسیار چیزها بود، اما هیچ گاهی نتوانستم که دقیق او را بشناسم،‌ بسیار آهسته از او سوال کردم که کیست؟ گفتم کمی از کیستی خود برایم بگوی، نسیمی ملایمی وزیدن گرفت، سخنانش در میان وزش نسیم پائیزی برای من جالب بود، شرشر برگهای زرد درختان بر روی زمین گاهی صدای او را قطع می کرد، اما فهمیدم که او می گوید هرکس که باشم، به دنبال این حرفها نگرد، در کشوری تو زندگی می کنی که همه به دنبال جدا جدا کردن هستند، و قطعه قطعه کردن است، آنها برای فروش این کار را می کنند، اما تو چرا به دنبال جدایی می گردی، تو به دنبال اصل بگرد، کسی در این ملک به دنبال اصل نیست، اصل انسان بودن است، انسان بودن در طاقچه فراموشی خاک می خورد، در فقدان انسان بودن است که جنسیت، قومیت، قبیله رشد می کند، مگر نمی بینی کسی در این ملک به انسانیت ارزش قایل نیست؟ همه حاضر هستند برای نابودی انسانیت بی نهایت خرج کنند، اما به جایش قبیله و قوم رشد کند، خودت شاهد هستی کسانی از جامعه باز سخن می گویند، اما اینها می خواهند جامعه باز را در برابر باورهای قبیله ای خودشان ذبح کنند!! جامعه باز به معنای جامعه انسانی است، که در ان ارزشهای انسانی ارج نهاده شود، اما در جایی که ارزشهایی انسانی ارج نهاده شود، دیگر مفهومی از قوم، قبیله، سمت و... وجود ندارد، آنجا کرامت انسانی ارزش دارد، اما در این کشور همه به دنبال نابودی کرامت انسانی هستند، حتا همانهایی که بر زبان از جامعه باز سخن می گویند!!

*        

برای چندمین بار بود که می خواستم بیشتر با بن مایه های فکری او آشنا شوم، اما امروز وقتی به او رسیدم با پدیده شگفت انگیزی مواجه شدم، او بود، در عین حالیکه او نبود، در میان این بود و نبود من مانده بودم و چوکی کانکریتی و شمال تند خزانی که من و برگهای زرد ریخته از درخت را به هر سو می کشاند، نمی دانم چه بلایی برسرش آمده بود، نمی دانم چیزی کشیده بود یا چیزی نوشیده بود، اما آنچه که مطمئنن وجود داشت این بود که در یک حالتی از خلسه قرار گرفته بود که هیچ قابل تصور نبود، در دنیای دیگری سیر داشت، دنیایی که فقط خودش می فهمید آنجا چه خبر است، به چشمان استخوانی اش دقیق نگاه کردم، چیزی که قابل فهم باشد، ندیدم، شاید برای اولین بار بود که تئوری صداقت چشم هم زیر سوال می رفت، زیرا همیشه این نظریه وجود داشته است که صداقت و عشق از چشمان انسانها قبل از هر حرکت دیگری قابل تشخیص می باشد، اما اینبار من هیچ کدام آنها را در چشمان استخوانی او ندیدم. شاید دلیلش این بود که عدسه چشمش دیگر وجود نداشت، در نبود عدسه چشم چگونه می شود نتیجه گرفت که او در کدام دنیا سیر و سیاحت دارد، وقتی به هر دلیلی با تو قهر هم کرده باشد و لب به سخن نگشاید، تو چگونه می توانی به درون او نفوذ کنی تا به خواسته هایت که نوعی دریافت های فکری او باشد برسی؟

او بود و هم نبود، پدیده ای شگفت انگیز که برای نخستین بار در زندگی ام با چشمان خودم مشاهده می کردم، بدون هیچ روایتی از این یا آن که باید بررسی شود خبر واحد است یا متواتر و یا ... من خود شاهد صحنه هستم، شاهد یک واقعه، واقعه ای که انسانی در میان بودن و نبودن غوطه ور می باشد، چه کسی می تواندتصور کند که انسانی هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد؟ من اما امروز شاهد آن هستم!

*        

در کنار جویچه پارک افتاده است، جوی خشکیده است، برگهای خزانی داخل جوی شرشر می کند، باد مورچه ها را با زور برگهای سرگردان این سو و آن سو می گرداند، اما مورچه ها شتابان باز می گردند، به گرد او جمع می شوند، تو گویی جشن ملی مورچه ها و تمام حشرات دیگر بر گزار شده است، همه با تمام وجود به جانش چسپیده اند، هر کس به قدر توان خویش از او کنده کرده با خود می برند به سوی ذخیره گاه خودشان، او همچنان در سکوت وهم ناکی غرق است، چشمانش دیگر به هیچ کجای نگاه نمی کند، گودی چشمانش به زمین خیره شده است، درون گوشهایش پر از مورچه و حشرات ریز و درشت شده است، من خیره  مانده ام، نمی دانم چه اتفاق در حال افتادن است، احساس ناشناخته ای همه وجودم را فرا می گیرد، صدای پارس سگها هم هی نزدیک ونزدیک تر می شود، اما دهان او باز هست، دندانهای سپیدش بدون هیچ پناه گاهی نمایان است، شبیه یک تندیس تبسم می درخشد، همان لبخندی که برای اولین بار بر چهره اش دیده بودم، با همان لبخند آمده بود سراغم، برایم گفت، چرا غمگین هستی، دنیا جایی برای افسردگی نیست، دنیا را با شادی سپری کن، دنیا دار فانی نیست، دنیا دار شکوه و  شکوفه است، اگر تو در این شکوه جایی برای خود نیابی، اگر تو در این شکوفه طعمی زیبای زندگی را احساس نکنی، تو هستی که فنا می شوی، دنیا باقیست، تو لذت زندگی را ببر، لذت زندگی با همان شکوفه های لبخند تجسم می یابد، هر وقت حس افسردگی به تو دست داد، برو یک شاخه گل در دستانت بگیر، او را ببوی، شاخه گل نشان زندگی و طراوت است، دنیا سرشار از زندگی است، طعم شیرین زندگی باعث می شود که تو دلبسته آن شوی، وقتی در زندگی غرق شدی، معنا و مفهوم زیبایی را درک می کنی، وقتی به زیبایی دست یافتی، از پلشتی ها می گریزی، گریز از پلشتی ها به معنای پشت کردن به اندوه های کاذبی هست که هر از گاهی بر وجود و روان ادمی سایه شوم خود را می افکند، اما گاهی انسان اسیر آن می شود و...

استخوانها خالی مانده بود، دندانهایش هنوز برای من لبخند هدیه می کرد، هدیه ای که در هیچ گاه زمان این چنین لذت بخش و ارزشمند برای من نبوده است، احساس می کردم دنیایی را برای من تحفه داده است، ناگهان احساس کردم چیزهایی به جانم چسپیده است از روی چوکی کانکریتی به سرعت برخواستم دیدم همه مورچه ها و حشرات به جانم هجوم آورده اند، فریاد زدم  من که زنده هستم، چه کار به من دارید، مورچه ها لبخند زدند، خندیدند، گفتند کمکهای خارجی در حال کم شدن و در نهایت قطع شدن است، تو هم که دیر یا زود خواهی مرد، بگذار قبل از مردنت ما سهم خود را ذخیره سازی کنیم، ما گرسنه ایم، ما ...

از خواب پریدم، هنوز شب بود و   الهه داشت گریه می کرد، می گفت شاشش آمده است...

پایان

 

 

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1392/02/06 و ساعت 7:59 قبل از ظهر |
تجربه نو

یونس حیدری 

در زندگی کوتاه یا بلندی که داشته ام با پدیده های مختلفی مواجه شده ام، تجربه خیلی از چیزها را دارم، تجربه هایی که گاه به درد می خورد و گاهی باید همه شان را حتا از ذهنت هم دور بیندازی تا یک خالیگاه به وجود بیاید برای ذخیره چیزهای بهتر! اما مدتی هست که یک چیز نو را دارم شخصا تجربه می کنم، در موردش زیاد چیزها خوانده بودم، زیاد هم شنیده بودم، اما راستش به عنوان یک تجربه شخصی حتا برای یک لحظه هم خودم با این پدیده مواجه نشده بودم.

داستان از آخرین روزهای سرد زمستان تقریبن یک ماه مانده به نوروز شروع شد، همه چیز نورمال نورمال بود، به غیر از مورد احتمال صقوط خانه گیلی ام به خاطر تر برفهایی آخری ای که بارید و برای مدتی نیمه آواره شده بودم، آن روز صبح نسبتن خوش ایندی بود، صدای تلفن مسیر برنامه های شخصی ام را نیز تغییر داد، با موتر تا جایی رفتم بماند... بعد در ظرف کمتر از دو یا سه دقیقه همه چیز تغییر 180 درجه ای به خود گرفت، حس نا شناخته ای تمام وجود مرا پر کرد، ان روز بارها و بارها همان چند دقیقه را مرور کردم، اما دلیلی برای آنهمه تغییر از جانب خودم پیدا نتوانستم، این سر در گمی مرا کلافه می کرد، راستش خیلی بازی پر استرسی شروع شده بود، هیچ چیز برای من روشن نبود، سر در گم سر در گم بودم، حادثه سه دقیه ای باعث شد که چند ماه کار کرد های خودم را باز خوانی کنم، بازهم چیزی برای من روشن نشد، خیلی تجربه سخت و شکننده ای بود، تا اینکه بعد از مدتی با تمام قوا تصمیم گرفتم برای حل موضوع، پیش قدم شدم، نتیجه ای نگرفتم، سر انجام در یک حادثه دیگر حد اقل کمی اما نه زیاد موضوع برایم از حالت تاریکی کمی به روشنی آمد، آنجا احساس کردم که در میدان من یک توپ شوت شده است، حالا همه بازی کنان و شاید تماشاچیان نا مرئی منتظر هستند که این توپ به چه شکلی در این میدان باز می گردد، توپ در وجود  من جای خودش را اشغال کرد، من اما بازی بلد نبودم، این توپ را چگونه باید شوت می کردم، به کجا باید شوت می کردم، اصلن من باید وارد بازی می شدم یا نه برای همیشه این میدان را ترک می کردم، سوالهایی بود که واقعن مرا داشت کلافه می کرد، اصلن بازی خودش شروع شده بود یا اینکه کنترلر هم داشت؟ اگر این بازی از جای دیگری کنترل می شد چرا؟ چرا من؟ چرا این مهره؟ به قول معروف برای حل این معما هیچ جواب منطقی پیدا نکردم، اما فقط دانستم که در این دنیا چیزهایی هست که با هیچ منطقی سر سازگاری ندارد، به قول ملا ها بعضی از چیزها را تعبدن باید پذیرفت، من هم تصمیم گرفتم تن به این بازی بدهم. تعبدن جانب پر پیاله می را در نظر گرفتم، البته تا سر کشیدن این پیاله زمان زیادی را سپری کردم،که در یکی از روزها که چند شب بود هم نخوابیده بودم، یاد داشتی را نیز نشر کردم، سود آن یاد داشت حد اقل برای من این بود که بخشی از بار درونی ام را خالی کرد، بخشی از انرژی ای که در درونم بود را خارج کردم و نتیجه احساس آرامشی بود که برایم دست می داد، به هر حال بعد تصمیم گرفتم که با همه ابهام ها، با همه سوالها، با همه چیزهایی  که وجود دارد، و چیز هایی که باید برای ادامه بازی من داشته باشم، اما هیچ کدام شان را من ندارم و در بخش دیگر ان حد اقل من تجربه آن را ندارم از بازی کنار نروم، وارد میدان شدم، چشمانم را بستم، توپ را به میدان حریف که احساس می کردم سخت نا امید شده بودند از باز گرداندن توپ به میدان شوت کردم، در یک چشم به هم زدن همه پیاله را سر کشیدم!

از آن روز تقریبن سه هفته ای می گذرد، هنوز توپ در میدان حریف است، حالا احساس می کنم همان روزهای سختی را که من سپری کردم در میدان تیم حریف دارد از نو تجربه می شود، این بحران را خوب می شود در حرکات ذیگزاگی تیم مقابل مشاهده کرد، هرچند که در ظاهر در میدان من ارامش و سکوتی حکم فرماست، ولی پیداست که این همه ارامش قبل از طوفان است، این طوفان کی به جانب دروازه تیم من هجوم خواهد آورد معلوم نیست. اما یقین دارم که در روزهای نزدیک طوفان به اینسو حرکت خواهد کرد.

با این حال حد اقل توانسته ام فضای ارام تری را نسبت به روزهای اولیه در تیم خودم ایجاد کنم، و حال که سه نصف شب است و بر خواسته ام که نوشته ای طولانی را که باید تا روز چهارشنبه تحویل بدهم را تکمیل کنم، اما بر خلاف برنامه خودم،  یک باره به جای آنها این یاد داشت شکل گرفت.

تجربه ای نو

تجربه ای که تا کنون در زندگی با آن بر نخورده بودم

اما حالا مصمم هستم تا اخر این بازی پیش بروم

برد یا باخت

قابل پیش بینی نیست

چیزی که دولت ابادی در رمان کلیدر از زبان قهرمانش گل ممد می نویسد، من نا خواسته وارد این بازی شدم، اما حالا می خواهم با عشق خلاصش کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در سه شنبه 1392/02/03 و ساعت 8:19 قبل از ظهر |

مرده ها سخن می گویند

یونس حیدری

من زمانها یی که نمی دانم به دنیا امده بودم یا نیامده بودم، پدر کلانم این دنیا را ترک کرده و مرده است، می گویند جنازه اش را در پیش دروازه سخی دفن کرده اند، آن زمانها که او مرده بود، قبر بسیار کم بوده است، حالا که قبر زیاد شده است، کسی هم نمی داند قبرش کجا هست، شاید برایم دانستن یک قبر هم مهم نباشد، او نوبت خودش را بر روی زمین خوب یا بد سپری کرد و رفت، حالا از زنده ها برای او کاری ساخته نیست، همانگونه که او هم برای زنده ها کاری انجام داده نمی تواند، با این حال هر وقت دلم می گیرد، سری به قبرستان می زنم، نمی دانم چرا، ولی گاهی وقتها این کار را می کنم، در سکوت قبرستان، حال شاعرانه ای به آدم دست می دهد، اصلا گاهی آدم احساس می کند که آبستن یک مثنوی شعر شده است، اما ناگهان متوجه می شوی که شعر در درونت پیش از آنکه متولد شود، جوانمرگ می شود، بی آنکه از تو دور شود، دوباره در مویرگهایت باز می گردد و نیست نیست می شود.

نه نه اصلا  احساس می کنی در درونت کلمات شناور می شوند، کلمات در درون انسان با یکدیگر معاشقه می کنند، و با هم دیگر محفل شادمانی بر پای می دارند، احساسی که در هیچ کجای دیگر برای انسان دست نمی دهد، شاید جای دیگر در کابل وجود نداشته باشد که بتواند اندکی در آنجا انسان در سکوت و آرامش سیر کند.  

یک روز که رفتم بر سر قبرهای خاکی، احساس کردم صدا هایی بسیار مرموزی در حال تبادله است، شک کردم، هر چند که فلسفه نخوانده ام تا ذهن شکاکی داشته باشم، اما شک های معمولی در وجودم ریشه دارد، هیچ چیز را نمی توانم به راحتی قبول کنم، همچنین به خیلی چیزها خیلی زود شک می کنم، و این شک ها همیشه باعث می شود که به نتایج شگفت انگیزی هم دست پیدا کنم.

سکوت سرشاری بر همه قبرستان سایه افکنده بود، من در رویا های خود غرق بودم، که ناگهان احساس کردم، از میان دو گور صدا هایی بسیار ضغیف به گوش می رسد، صدا ها شبیه گفتگو بود، اما من نتوانستم چیزی بفهمم، به ارامی در جای خود نشستم، احساس کردم که این صدا ها ادامه دارند، ولی من نتوانستم چیزی بفهمم، خیلی تلاش کردم که باید این صدا ها را در آن سکوت رد یابی کنم، ایا براستی در میان گورها صدا یی هم از مرده ها به گوش می رسد، یعنی ممکن است که مرده ها باهم سخن بگویند؟ سلسله اعصابم داشت به هم می ریخت، نمی توانستم باور کنم صدایی را شنیده ام، ولی واقعیت این بود که صدایی به گوشم رسیده بود، این صدا همچنان ادامه داشت، به همین خاطر فکر بکری به ذهنم رسید، هنوز تا شب خیلی فرصت بود، من می توانستم که بروم ریکاردر را بیاورم، اگر صدایی وجود داشته باشد آن را ریکارد و ثبت نمایم، بعد باز آن صدا را از نو از طریق ابزار های بلند کننده صدا گوش کنم.

××

شب شده بود، سکوت بر همه جا حکم  روایی می کرد، من ارام ارام در میان همان دو گوری که از آن صدا های ممتدی را شنیده بودم، آمدم به ارامی ریکاردر را فعال کردم و در گوشه ای قبر قرار دادم، و خودم صحنه را ترک کردم، صبح زود برگشتم، هنوز در محوطه قبرستان کسی به چشم نمی خورد، ریکاردر را از جایش بر داشتم، به سرعت به خانه رفتم، ریکاردر را به لب تام نصب کردم، همه انچه را که ثبت کرده بود را در لب تاب کاپی کردم، بعد شروع به باز کردن نمودم تا ببینم صدایی به گوش می رسد یا نه، بعد از چند دقیقه ای اول صدای واغ واغ چند سگ به گوش می رسید، بعد صدای سگها زیاد تر شد، جدال سگها شنیدنی بود، شاید هم سکها محفل برای خودشان دایر کرده بودند، دور از چشم آدمها بر سر قبر مردگان جشن و پایکوبی داشتند، اما این جشن و پایکوبی دیری دوام نکرد، باز سکوت بخشهایی از ریکاردر را اشغال کرده بود، اما دیری این سکوت امتداد نیافت که شکسته شد، درست بود همان صدا هایی را که من شنیده بودم، باز به گوش می رسید، صدا خیلی اهسته بود، ولوم لب تاب را تا آخر بلند کردم، چیزی نصیبم نشد، رفتم از پستوی خانه لاس پیکر ها را آوردم، به لب تاب نصب کردم صدا را بلند کردم، تا جایی که قابل فهم شود، درست بود من اشتباه نکرده بود، صدای دو انسان بود که با یک دیگر صحبت می کردند، یک زن و یک مردبود، چند باری این صدا ها را گوش دادم، برایم جالب بود، قلم و کاغذ را گرفتم و شروع کردم به باز نویسی گفتگوی مرده ها!!

-         گل مراد جان دیدی امروز سر قبر من چه خبر بود؟ 

-         نه چه خبر بود، من امروز همه اش با خاطرات قدیم گذراندم، این روزها هرکس سر قبر من می اید یک موبایلک دارد، هی با ان چت بازی می کند، پیامک می دهد، و هی کارهایی می کند که مغز مرا خراب می کند، تازه وقتی کسی برایش هم زنگ می زند می گوید رفتم زیارت، خبر ندارد که از خانه به نام زیارت بیرون زده و آمده در گورستان  و در اینجا هی چت می کنه و....

-         هی های هوی نگوی، از تو که خوب است همی رقم ادمها سر قبرت می اید، ولی از مه یک چند نفر می اید، که فقط کارش درس خواندن است، صبح تا شب می اید اینجا سر قبر می نشیند، با قلم و کاغذ معادله های خیلی سخت سخت حل می کنه امروز یک نفر برایش زنگ زده بود، مالوم بود که نفر برایش خیلی عزیز بود، از همین خاطر همه گپ های دل خودش را برایش می گفت؛

-         خو قصه کو، مه که از دست این چند فیشنی که می آیند هی دروغ می گویند، پشت تلفن هایش مانده شده ام، کاش می شد زنده شوم، و بروم آنها را از سر قبرم دور کنم، احساس می کنم که روی قبر مرا با دروغ گفتن هایشان نجس کرده باشند!

-         پشت تلفن می دانی چی می گفت؟ می گفت که من بعد از اینکه لیسانسم را گرفتم می روم برای گرفتن ماستری و بعد هم گرفتن دکتری، بعدش می ایم وارد بازار کار می شوم، در بازار کار یک کمپنی کلان چند ملیتی را در افغانستان احداث می کنم، در این کمپنی اقدام به تولید اجناس مورد نیاز بشر می کنم، و این اجناس تولید شده را در افغانستان و تمامی کشورهای جهان صادر می کنم و...

از پشت تلفن فکر می کنم برایش گفت؛ که تو چگونه می توانی با چین رقابت کنی، چینی که حتا برای زنان سنتی افغانستان هم چادری تولید می کند و با قیمت ارزان به اینجا صادر می کنند، جوانک که هنوز ریش و بروت هم نداشت، گفت، در جهان تولید و صادرات چند اصل بسیار مهم است، یکی اینکه مواد خام از خودت باشد، دوم اینکه نیروی کار ارزان باشد، افغانستان یک کشوری هست بسیار فقیر و به تناسب فقری که دارد نیروی کار فراوان هم دارد، ما می توانیم از این نیروی کار ارزان نهایت استفاده بهینه را انجام بدهیم و از سوی دیگر مواد خام هم داریم، ما در افغانستان همه چیز داریم، نفت داریم، که از مراحل تصفیه نفت دهها نوع کالا و جنس ساخته می شود، آهن داریم، زغال سنگ داریم و...

ایقه گفت که مه داخل قبر که با تمام توانم گوش می کردم، مغزم جای نگرفت، همی بود که تنهایی نشستم و گریستم، می دانی چرا گریستم؟

-         نه چرا گریستی؟

-         آخر به یاد جوانی های خودم افتادم، آن زمانها که ما جوان بودیم، هیچ کس نبود از این چیزها در گوش ما فرو کند، در اطراف سینمای پامیر پل یک پیسه ای دهها قمار خانه بود، صبح تا شب می رفتیم آنجا قمار می زدیم، شب هم که خانه می رفتیم پدرم ما را به زور به مسجد می برد، در مسجد ملا ما را نصیحت می کرد، و حرف ملا هم همیشه این بود، که دنیا همانند یک پل است، در این پل جایی برای ماندن نیست، حتما باید از آن عبور کنی، سرای اخرت سرای دائمی برای ادمهاست، انسانها فقط باید تا در این دنیا است ترک دنیا کند، تا به خدا برسد، می گفت انسان را خداوند خلق کرده است تا فقط و فقط عبادت او را کند، ذکر او را بر لب داشته باشد، عشق او را در دل داشته باشد، محبت او را در قلب داشته باشد، اگر در قلبش محبت کس دیگر و چیز دیگر جای گرفت از خدا دور می شود و انسانی که از خدا دور شد مورد غضب او قرار می گیرد و.... ولی جوانهای امروز این رقم فکر نمی کنند، جوانهای  امروز به دنبال قمار و ... نیست، همه شان درس می خوانند، آنها وقتی سر قبر من می ایند و با یکدیگر صحبت می کنند، من حسرت می خورم که کاش دوباره زنده می شدم و این رقم زندگی می کردم، آنها با یکدیگر می گویند، فقر بی سوادی بن مایه همه بد بختی ها، رنج ها، و عقب ماندگی بشر است، تازه انسان فقیر جایی در بهشت هم ندارد، انسان وقتی فقیر شد چشمش به دنبال مال و اموال مردم است، بعضی وقتها هم از سر ناچاری به اموال کسی رحم هم نمی کند، ولی وقتی بی نیاز شدی به جایش دست خیر پیدا می کنی، وقتی دست خیر داشتی همه زبانها و همه دلها دعا گوی تو هست، و بهشت هم جایی برای نیکو کاران می باشد، این چیزی هست که من و تو در اینجا همه روزه می بینیم مگر نه بی بی بانو؟

-         واقعن که راست می گویی، من و تو که بی پیسه بودیم، می بینی سالهاست که در برزخ میان بهشت و جهنم همچنان سرگردان هستیم، با اینکه گوشت و پوست ما را همه مورها وموریانه ها و مارها و... نوش جان کرده اند، ولی ... با این حال خوب است که سر قبر تو این رقم آدمها می آید، سر قبر من که  فقط دختر بچه های فیشنی می ایند، و با هم از عشقها روز مره می گویند و وقتی می بینم این همه ازادی به دخترها داده می شود امروز واقعن احساس مشمئز کننده ای برایم دست می دهد، و بعد به یاد آن دوران می افتم که ما وقتی دختر بودیم، در خانه صبح تا شب کار می کردیم، ولی حتا نزدیک یک مرد نا محرم هم شده نمی توانستیم، به یاد دارم وقتی مرا به خانه شوی داد هیچ کس از من نپرسید که تو بچه فلانی را می خوای یا نمی خوای، یک وقت خبر شدم که قرار است مرا عروسی کنند، جالب تر آنکه شوهرم هم مرا ندیده بود، با اینکه عقد مان را بسته بودند، و دهانه اسب را هم گرفته بود، ولی تا خانه اش که نرسیده بودم، مرا ندیده بود، بعدها خودش نقل می کرد می ترسیدم که شل، کور، لنگ و... نباشی چون یک کسی زن آورده بود، وقتی خانه رسیده بود، تازه دیده بود که یک چشم نداشت و... ولی حالا دخترها این قدر ازادی دارند که از مردها بیشتر، حالا خودشان خود را برابر مرد ها انسان می دانند، و مثل همین امروز که ...

-         دورانی که ما و شما زندگی می کردیم هیچ چیز را نمی فهمیدیم، همه چیز بر اساس همان زیست حیوانی بود، تنها تفاوت ما با حیوانات در همین گویندگی ما  بود که آنهم بیشتر از علوفه گوسفندان در اطراف و در شهر بیشتر از جنگ بر سر برد و باخت قمار وجود نداشت و...

-         هیچ کس زن را که در کتله انسانی ارزش برایش قایل نبود، ولی کاش مردها برای خودشان ارزشی قایل می شدند، کاش ما که مرد بودیم می فهمیدیم که انسان دارای قدرت بی انتها است، انسان دارای قدرت خلاقیت و آفرینش گری می باشد، ما در نهایت حتا یک دسته بیل خوب هم نمی توانستیم تولید کنیم، هیچ گاه به عظمت فکر انسان پی نبرده بودیم، چون همیشه برای ما طلقین شده بود که دنیا فنا شدنی است، نباید به فکر زر اندوزی بود، به همین خاطر اکثریت مردم فقیر بودند، از انسان فقیر برای فرزندان اش به جز فقر میراث دیگری باقی نمی ماند، و این دور و تسلسل همچنان ادامه پیدا می کند تا...

-         امروز یک دختر امده بود داشت با موبایلش صحبت می کرد و می گفت خدا مرد را بر زن و یا زن را بر مرد بر تری ....

دیدم ریکاردر خاموش است، ادامه صحبت ها به علت خالی شدن شارژ ضبط نشده بود، و شبهای دیگر هم رفتم ریکاردر را بر سر قبر گذاشتم اما به جز سکوت چیزی نبود، شاید مرده ها هم اسباب کشی کرده بودند و رفته بودند جای دیگر !!

 

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1392/01/30 و ساعت 1:25 بعد از ظهر |

قانون مترقی، جامعه نا مترقی

آشوکا

خبر بسیار زیاد تکان دهنده بود، از ان جهت این خبر تکان دهنده بود، که ما در یک جامعه ای زندگی می کنیم که دارای قوانین می باشد، این قوانین از مجاری دموکراتیک به تصویب مردم رسیده است، با وجود داشتن قوانین مشخص شنیده شد که در روزهای نوروز  چند ملا در ولسوالی جاغوری بر علیه دایر نمودن محفل موسیقی به مناسبت جشن نوروز فتوا صادر کرده است، نفس صدور فتوا شاید زیاد مناقشه انگیز نباشد، اما در تداوم صدور فتوا اقدام به استخدام گروپ ضربت برای برهم زدن جلسه  می کنند،  تا از  تدویر ان جلسه پیش گیری کنند، دایر کردن گروپی برای مقابله با چنین محفلی است که مایه نگرانی های شدید در میان جوانان و اقشار مختلف جامعه می گردد.

این حرکت در حالی صورت می گیرد که چند ماه پیش در کابل یک ملای بی مسئولیت دیگر برای نام کشیدن و شهره شهر شدن اقدام به صدور فتوای ارتداد برای نویسنده کتاب گمنامی نمود، اما به ادعای نویسنده آن ملا هم با تعدادی اجیر شده بی سواد، که از سوی این ملا استخدام شده بودند، مواجه شده و شیشه موترش را شکستانده بود و...

××

اصولن توصل به حربه فتوا بیانگر فقدان استدلال و مقابله علمی و عقل پسند با پدیده ها می باشد، زیرا در زمانیکه ادله کافی برای رد هر مدعایی وجود داشته باشد، نیازی به تحریک احساسات و صدور فتوا نمی باشد، فقدان استدلال منطقی و وحشت از فرو ریختن کاخ تخیلی عظمت خویشتن باعث می شود که ذهن جامعه را با صدور فتوا از پویایی باز دارند، در این نوشتار به دنبال ثبوت حقانیت مراسم موسیقی و یا دفاع از نوشته ای همچون رمان گمنامی نیستم، اما به دنبال طرح دیالوگ منطقی میان اصحاب اندیشه و کسانیکه خویشتن را مدافع حفظ اخلاقیات اجتماعی می دانند می باشم.

ما امروز بر خلاف گذشته ها دارای قانون اساسی مدون هستیم، در این قانون اساسی برای هر انسانی آزادی در همه عرصه ها با رعایت حقوق دیگران از تعرض وجود دارد، و در بخشی از این آزادی، آزادی بیان و اندیشه به عنوان یکی از بزرگترین دست آوردهای نظام کنونی مطرح می باشدد، آزادي هنر، قلم، بیان و... از ارکان دین و  دموکراسي و از متعلقات آزادي ذهن و انديشه است، بنابراين بايد زمينه گسترش آن در جامعه فراهم گردد.

نشر یک کتاب در عرصه فرهنگ باید قبل از آنکه منجر به صدور فتوا گردد، منجر به ایجاد فضایی گردد که محتوای آن با استد لال های منطقی، علمی، هنری، ارزشی، و در نهایت دینی نقد و بررسی گردد، و به مخاطبان ابلاغ شود که این کتاب دارای این نواقص و دارای فلان  عیوب  می باشد، اما با صدور فتوا و بدون بیان ادله در حقیقت به شعور تشخیص اجتماع توهین صورت می گیرد، توهین به شعور انسان ها، به معنای سوء استفاده از آزادی و شکستاندن حریم ازادی دیگران محسوب می شود و به صراحت باید گفت که چنین توهین گری  نیازمند مجازات می باشد!

امروزه انديشيدن و بيان آن؛ چه در قالب شعر، موسیقی، سینما، کتاب، قصه، و... از جمله حقوق و آزادي هاي فردي است. انتقال آن در فضاي اجتماعي و در دسترس گذاشتن براي آگاهي ديگران، يکي از ضرورت هاي فرآيند توسعه پايدار و تامين کننده سلامت زندگي اجتماعي است، کسانیکه با این فرایند در تقابل قرار می گیرند، در حقیقت موانع رشد، ترقی، تکامل و پویایی جامعه می باشد، آنها کسانی هستند که خود قادر به رشد نیستند، چون خود قادر به رشد نیستند،‌تحمل رشد جامعه را هم ندارند! آنهایی که متوصل به صدور فتوا می شوند، خود خوب می دانند، که این کارشان از لحاظ قانونی و دینی ایراد دارد، چون نشر اندیشه هم از دیدگاه قانون و از دیدگاه دین هیچ مانعی ندارد، زیرا ما در کتاب آسمانی خود می خوانیم که «فَبَشِرْ عِبَادِ[١٧] الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ »[٣٩:١٨] ((ای پیغمبر) مژده بده به بنده‌گانم؛ (به آن) کسانی که به همۀ سخنان گوش فرا می‌دهند و از نیکوترین و زیباترین آنها پیروی می‌کنند. آنان کسانی‌اند که خدا هدایت شان بخشیده است، و ایشان واقعاً خردمندند.)

ما در وضعیتی قرار داریم که باید برای  پرورش انديشه هاي هنری، فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي تلاش فراوان انجام دهیم، دایر کردن محفل موسیقی یک نیاز در عرصه هنر امروز است، افغانستان برای حل مشکلات خودش باید در همه ابعاد توسعه پیدا نماید، توسعه هنری، رشد در عرصه موسیقی  و سینما و تیاتر یک ضرورت فرهنگی است، کسانیکه در مقابل این تفکر رشد گرایانه در اجتماع سخنی دارند، باید ادله خودشان را بیان نمایند، و به شعور اجتماع ارزش قایل شوند، و زمان جامعه تک صدایی سپری شده است، مردم خود قدرت تشیخص دارند، باید به قدرت تشخیص و انتخاب آنها احترام قایل شد، هر کس هر آنچه که در ذهن و مخیله خویش دارد، باید به جامعه عرضه نماید، و این جامعه است که تشخیص می دهد چه چیز برای شان مفید و چه چیز برایشان مضر می باشد.

××

ما در سطح منطقه دارای قانون اساسی ای می باشیم، که علیرغم تناقض های خفیفی که در ان به چشم می خورد و نیازمند باز بینی  می باشد،‌اما همچنان یک قانون اساسی مترقی در سطح منطقه  و کشورهای همسایه می باشد، این قانون اساسی به نحوی تمثیل کننده دموکراسی می باشد، و دموکراسي شيوه تفکر خاص و منظومه فکري مشخص است و تعقل را از ذلت قبول جبر، آزاد مي سازد، و فتوا گرایان همچنان به دنبال جبر گرایی و مطلق اندیشی و جزم نگری به همه پدیده ها می باشند، که مانع اصلی توسعه و تحول در جامعه هستند.

آنها می خواهند که جامعه همچنان نا مترقی و عقب مانده باقی بمانند، اما مردم نیازمند تحول و توسعه هستند، و براي رسیدن به  ترقي جامعه بايد   به  تفکر اعتراض و نقد گرایی دست پیدا کند، تا زمانیکه روح پرسشگری در سطح جامعه زنده نشود، پایه های استدلال و برهان در تعاملات علمی، فرهنگی، هنری، سیاسی، اجتماعی و... استحکام نیابد، نباید انتظار جدی برای توسعه و شکوفایی داشت.

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در پنجشنبه 1392/01/15 و ساعت 8:37 قبل از ظهر |

استخاره

یونس حیدری

 پیر مرد به تنهایی در میان مردمانی که همه ایستاده بودند بر سرقبری نشسته بود، با سنگ قبر به نظر می رسید  که در گیر است، کم کم از میان انبوه جمعیت که برای آغاز سال نو جمع شده بودند، خود را به پیر مرد نزدیک کردم، مرد چشمش به سنگی بود که بر سر گور نصب شده بود، احساس می کرد که او یک سنگ نیست بلکه یک انسان است، انسانی که قادر است برایش جواب بدهد! من خود را نزدیک تر کردم، اشک دور چشمان پیر مرد حلقه بسته بود، یک ریز می گفت: هرچی می کشم از دست تو است، تو حتا یک لحظه هم برای مه پدری نتوانستی، تو به قدر نصف پدر "هله کو" هم نبودی، اولادهای هله کو حالا هر کدامشان برای خودشان کسی شده است، هر کدامشان برای خودشان آدمی شده است، میرا خان اولاد اول هله کو یک جنرال است، یک سبد کلان که بیاری از همان سبد هایی که ته گوروم را جارو می کردی تمام رتبه های سر شانه اش هم در آن جای نمی شود، باچه دوم اش یک داکتر است، داکتر نامدار در کل افغانستان است، تازه همیشه هم در کابل نیست، آنقدر کلان است که داکتران کشورهای دیگر هم به او نیاز دارد، به همین خاطر در ماه چند روزش را در کابل می باشد، ما بقی روزهایش را در کشورهای دیگر است، در چندین شفا خانه کلان و معتبر دنیا می گویند وظیفه دارد. ولی بچه تو، همان نور چشمی تو، حالا چی شده است، کالایش یک هزار وصله دارد، تازه زن هم ندارد که وصله هایش را بدوزد، باید خودش از سرگها یگان پارچه کهنه را که پیدا کرد، ببرد در یک گوشه ای از قبرستانی که کسی نباشد، بر پارگی های کالایش بدوزد، شبها کنار قبری را کاو کند، چقور کند شبیه قبر تو و یا یگان کهنه خرابه ای را پیدا کند و همانجا دراز بکشد، تا کمتر باد بخورد، از هجوم سرما در امان باشد، صبح لب سرگ سر قبرستانی بنشیند تا یگان نفر نذر کند، یک لقمه نان برایش بیندازد، آدمهای این زمانه هم که انسان برایش ارزش ندارد، تازه دوران های تو خوب بود که یگان توته نان جو را هم که پیش سگ می انداختیم همیشه برای ما می گفتی با احترام به سگ نان بدهید، ولی حالا بچه تو قدر یک سگ هم پیش آدمهای این روزگار ارزش ندارد، یک توته نان را از دور پیشم می اندازند، فقط بگویی که من به جای نان خود آنها را می خورم، شاید هم حق داشته باشند، شاید همه از بچه تو ترس می خورند، بچه تو که مثل یک آدم نمانده است، خودت سیل کو، پای ندارد، پایش را مین از او گرفت، گلوله از بیخ بینی اش رفت پوستش را با خود برد، ببین چی بی قواره شده است، ریشهایش با هم بافته شده است، موهایش شبیه نمد شده است، راستش شبها وقتی موهای خودم را خوب زیر سرم می گذارم و تا کمرم می رسند، هیچ احساس سرما نمی کنم، ولی دیگر کسی مرا نمی شناسد، دیگر هیچ کس نمی داند که من فرزند تو هستم، هرچند که تو هم یک آدم نامدار نبودی که نامت را من به زمین زده باشم، ولی می توانستی مرا به گونه ای تربیت کنی که نامت را بالا ببرم، مگر همین بچه های "هله کو" کی بودند، مگر خود هله کو کی بود" تازه وقتی در قریه بودیم ما که چند تا گاو و... گوسفند داشتیم، ولی او یک فرار ی بود، نه زمین داشت، نه خانه داشت و نه هم گاو و گوسفندی، همیشه سر زمینهای دیگران مزدور می نشست، تا اینکه چیزی بنام مکتب پیدا شد، هله کو نام بچه هایش را در مکتب نوشته کرد ولی تو چی کردی؟ نام مرا رشوه دادی که از مکتب پاک کنند، مادرم گفت که بگذار مکتب برود، تو گفتی، نه مه پیش ملا پوف رفتم استخاره کردم، استخاره اش خوب نیامده است، تازه گفتی که ملا گفته است هرکس مکتب بخواند کافر می شود؟ امروز خوب سیل کو ایمان برای بچه از تو مانده یا برای بچه هله کو که یکیش داکتر است و یکیش جنرال است و خیلی وقتها باچه از تو از نان خیرات خانه آنها زنده می ماند؟

باز بگو خودت آدم نشدی، ولی تو کی گذاشتی که من آدم شوم، هرجای که خواستم بروم، تو اجازه ندادی، حتا برای گرفتن زن هم اجازه ندادی، مه عاشق دختر میر اقا بودم، ولی تو باز رافتی پیش ملا پوف استخاره کردی، گفتی استخاره اش می گوید عاقبت خوشی ندارد، رفتی برایم دختر گل بیگم را آوردی، مادرش بیوه بود، نمی دانم چرا دختر او را برایم آوردی، ولی خوب دختر گل بیگم هم دختر بد نبود، زن که بد نمی شود، گفتی که استخاره اش خوب آمده است، او را برای من عروسی کردی، مگر از دختر گل بیگم چی فایده دیدم، مگر چند سال پیشم باقی ماند، دو تا توله برایم زاید، سر زای سوم خودش مرد، مرا تنها گذاشت با توله هایش، با صد درد و رنج آنها را کلان تر کردم، باز خواستم به مکتب روان کنم، ولی تو اجازه ندادی،‌گفتی هر کس به مکتب برود کافر می شود، یکی اش کلان شد، بد ماش شد، آخرش هم یک بد ماش دیگر پیدا شد روده هایش را بر روی زمین ریخت، یکی دیگرش هم رفت لب دریای کابل، دودی شد، همانجا انقدر کشید ونوشید تا سنگ کوب کرد، من تنها ماندم، باز می گی گناه تو نیست؟‌

صدای هل هله مردم بلند شده بود، علم سخی را بلند کرده بود، سال نو آغاز شده بود، اما پیر مرد همچنان سرش را به سنگ گور می کوبید و فریاد می زد که همه اش گناه تو بود تو تو تو ....

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در پنجشنبه 1392/01/15 و ساعت 8:36 قبل از ظهر |

بیگ مرد

یونس حیدری

پای شبکه تلویزیونی "عقره" نشسته بودم، دخترکم هم هی از کت و کولم بالا می رفت، ارام نمی گذاشت، هرچی شبکه های دیگر را هم گشتم، کدام برنامه با آهنگ های موزون نداشت، تا دخترکم مشغول رقص شود، چون این پدر سوخته این روزها سخت رقاصه شده است، تا یک موسیقی شاد از تلویزیونها نشر می شود، او شروع می کند به تکان دادن دستهایش، احساس می کنم در آینده رقاصه بزرگی خواهد شد، هرچند  از حالا نمی توان چیزی را دقیق پیش بینی کرد، چون انسان موجود شگفت انگیز است، یک روز در کام انسان چیزی بسیار با مزه است، اما فردای آن روز معمولن همان چیز برایش بی مزه و بی اهمیت است، نمی دانم شما چقدر این چیز ها را تجربه کرده اید، ولی من خیلی زیاد در زندگی ام با آن بر خورد نموده ام، به هر حال مشغول بازی با دخترکم بودم که تلویزیون اعلان کرد، یک اعلان فوتی:

باز گشت همه به سوی  گورستان است!

قابل توجه همه ریش داران وبی ریشان، جوانان و مومنین!

مرحوم مغفور شادروان حاجی بیگ  شامگاه روز گذشته بر اثر خنده های گریه دار بسیار، دار خالی را ترک کرده و به سوی جاودانگی اقدام سفر نموده است، جنازه مرحوم عصر امروز ساعت 2 از خانه ایشان به سوی گورستان کوه قوریغ بدرقه خواهد شد.

دوستان و آشنایان مطلع باشند، همچنان مراسم فاتحه خوانی فردا ساعت 1 الی ختم در تکیه خانه کلان کارها واقع در دشت برچی دایر خواهد گردید.

این یک اعلان تجارتی بود

وقتی این اعلان را تلویزیون نشر می کرد، عکس مرحوم را هم گذاشته بود، راستش مرا از بازی کردن با دخترم باز داشت، احساس مرگ همه وجودم را فرا گرفت، و با خود گفتم، بیچاره "بیگ" چی همه زحمت کشیده بود، آخرش هم با یک خنده گریه آلود، از این خانه رفت!

بیگ را سالها بود که می شناختم، اهل فضل و اهل قلم و اهل مزه بود، حرفهایش هیچ وقت تیز نبود، همیشه چاشنی طنز همراهش بود، وقتی پای سخنانش می نشستی نمی شد که دهانت را جمع کنی، همیشه دهن ادمهای که گرد او می نشستند تا بنا گوش باز بود، خوب او هم از این کارهایش لذت می برد، ولی با همه حرفها او زیاد هم آدم سبک نبود، با اینکه همه را خنده می داد، ولی واقعیت این بود که خیلی چیزها را می فهمید، به همین خاطر هم بود که همه احترام او را داشت، اما یک چیز دیگر هم بود، که دو چیز دیگر هم در زندگی داشت، یک اینکه فقیر بود، دیگر اینکه باورها خاص خودش را داشت، راستش هیچ کس را مثل او ندیده بودم، خوب بلد بود همه را دست به سر کند، دور خودش پیچ بدهد ولی هیچ گاه اجازه ندهد که به درون او نفوذ کند، در مهار نفوذ افراد به داخل ذهن او مهارت خاصی داشت، با این که بذله گو بود، اما خیلی مرموز هم بود، یک راز دار واقعی هم بود، اما باورهایش با همه مردمانی که من می شناختم، فرق داشت، او کمتر از باورهایش به کسی چیزی می گفت، به همین خاطر همیشه احساس تنهایی می کرد، چون واقعن کسی نبود که او را درک کند، یک روز من بودم و او بود و یک پاکت سگرت، که هردو در کشیدن آن با هم نا خود آگاه مسابقه گذاشته بودیم، آن روز خیلی با صفا بود، خانه را دود سگرت های پی در پی غبار آلود کرده بود، چای تلخ هم پی در پی قورت می دادیم، آن روز برایم از زندگی اش خیلی تعریف کرد، از رنجی که همیشه با او همراه بوده است، واز باورهای خرافی و مزخرفی که مردم دارند، ولی نمی شود به آنها چیزی بگویی،‌تا بخواهی چیزی بگویی کاسه ات را مثل کاسه سگ جدا می کنند، آن وقت تا آخر عمر باید تنها زندگی کنی، و این بازهم سخت تر می شد، خودش می گفت، این مردمی که می آیند دور من، عاشق بذله های من هستند، ولی نمی دانند که از جهالت آنها همیشه من از درون می گندم، آنها فکر می کنند که بیگ هست و همین چتیاتش که برای آنها خنده می دهد، من راستش از خنده خوشم می آید، چون از گریه نفرت دارم، زیرا گریه برای ادمها زیانهای فراوان دارد، ولی همه زندگی که نمی شود با خنده و گریه سپری شود، خوب است هرچیز جای خودش را بگیرد، ولی مردمهایی که من می شناسم تا به این مرحله برسند خیلی...

صدای زنم همه افکار و خاطرات من و بیگ را از هم شاراند، دستر خوان را گسترانده بود، به وظیفه زنانگی اش رسیده بود، غذا ها را چیده بود، منتظر من مانده بود تا باهم نان بخوریم، ولی من غرق در بالا رفتن دود سیگاری شده بودم، که در لابلای آن دودها "بیگ" را و آن روز تنهایی را مرور می کردم، دودها همه خلاص شده بود، باید با زنم نان می خوردم، مثل اینکه قبلش گفته بودم خیلی گرسنه شده ام، اما حالا دیگر هیچ اشتهایی برای خوردن نداشتم.

××

عقربه ساعت نزدیک یک بود، من به سرعت خود را به طرف تکیه کلان کارها، نزدیک می کردم، تکیه در حاشیه سرگ برچی قرار دارد، از موقعیت خوبی بر خوردار هست، هروقت کسی از کسان ادم های کلان کار و صاحب نام از این دنیا می روند، در انجا مراسم فاتحه خوانی را دایر می کنند، خوب بیگ هم آدم کمی نبود، از همین خاطر هم مراسم او را آنجا گرفته اند، وقتی نزدیک تکیه شدم، دیدم انبوه موترهای رنگ وارنگ سرگ را بند کرده است، پیش تکیه هم پر از آدم می باشد، آدمهای عجیب و غریب، کلی هم بادی گاردهای مسلح اطراف  در تکیه را گرفته بود، که معلوم بود، آدمای بی مغز لنگی کلان در داخل تکیه خانه خیلی زیاد آمده است، من هم خود را از میان انبوه جمعیت کشال کرده و رفتم داخل تکیه، قاری یک ریز می خواند،  و اعلام می کرد که مرحوم وصیت کرده است که همه دوستانش در جلسه حاضر باشند تا وصیت او در جمع همه خوانده شود، به همین خاطر هیچ کس از تکیه خارج نمی شدند، همه علاقه مند  بودند که خوب حالا بیگ که مرد، بگذارید بشنویم که او چه وصیت کرده است، تازه به نظر خودش این وصیت آنقدر اهمیت هم داشته است که از همه آمرانه خواسته است تا بشنوند، خوب من هم با خودم گفتم، باشد یک ساعت دیگر هم می نشینم، تا وصیت خوانده شود، او که مرده است، بگذار سخنان قبل از مرگش را هم در قالب وصیت بشنویم، کسی آمد بلند گو را تنظیم کرد، بعد قاری هم دعا کرد، و اعلام نمود که حالا توجه شما را به قرائت وصیت نامه مرحومی جلب می کنیم،  یک کس دیگر تعدادی اوراق را گرفت و در جایگاه کنار منبر ایستاد شده تا خواست شروع کند به خواندن وصیت ، یک مرد سیاه پوش با صورت سیاه و شبیه ذغال مالیده ها از میان انبوه جمعیت خود را به جایگاه رساند، و مردی را که می خواست وصیت را بخواند، کنار زد، و گفت بگذار وصیت خودم را خودم بخوانم!

شنیدن کلمات بگذار وصیت خودم را خودم بخوانم، باعث ولوله عجیبی میان انبوه جمعیت اشتراک کننده شد، مرد سیاه سوخته بلند گو را تصاحب کرد و رو به جمعیت کرد، و گفت:

-          خوش آمدید، اگر به نیت ثواب آمدید هم خوش آمدید، اگر به نیت شرکت در مرگ بیگ امدید هم خوش آمدید و اگر شادید از مرگ بیگ بازهم خوش امدید، و اگر افسرده هستید بازهم خوش آمدید، نشسته اید که وصیت بیگ را بشنوید، اما حالا می بینید که بیگ باز گشته است از گور، تا خودش برای شما وصیت خودش را از زبان خودش بگوید!

همه مردم حیران مانده بودند، صدا صدای خود خدا بیامرز بود، ولی او را مثل اینکه دیروز در زیر خاک دفن کرده بودند، چطور می توانست از گور بگریزد و در این محفل اشتراک کند، همه آدمها به سوی یک دیگر شان با چشمانی مملو از حیرت می نگریستند، اما بیگ همچنان در پشت مایک می غرید ...

بیگ: می بینم که  رئیس صاحب و معاون صاحب و... هم آمده است، یادت می اید که آمدم گفتم، قدر زمان را بدان، آدمی رفتنی است، خاطره اش ماندنی! نیک و بدش در خاطره تاریخ می ماند، بیا و مرد باش و نیکی را سرلوحه کار خویش قرار بده و... تو خندیدی، باورهایم را به سخره گرفتی، گفتی زمانه تغییر کرده است، عصر نگرش جمعی گذشته است، حالا همه باید به فردیت خویش توجه کند، فرد مرکز ثقل هستی است و...

واه واه، حاجی صاحب کج کلاه خان هم آمده است، چه روزگاری هست وقتی که آدم زنده است، کسی حتا حاضر نیست که سلامش را علیک کند، وقتی که مرد همه جمع می  شوند و همه تلاش می کنند که خود را به قطار اول برسانند، فکر می کنند که قطار اول مثل همه کارهای دنیا نامی، نانی و‌ابی دارد که مبادا از ان عقب بماند، ولی می بینید که قطار اول مرگ بیگ یک پیاله چای تلخ هم ندارد، حاجی صاحب به یاد داری که وقتی آمدم گفتم، تو خیلی زیاد مهمانی برگزار می کنی، در هر مهمانی ات بی نهایت اشربه و اطعمه می اوری، مصرف آنها خیلی زیاد است، بیا و بچه همسایه ما خیلی استعداد زیاد دارد، اما یتیم است، از بی پیسگی درسهایش را رها کرده است، کمکش کن و حد اقل مصرف مکتبش را بده تا او درس بخواند، او اگر درس بخواند حتمن انسان شایسته ای در این ملک می شود، اما تو خندیدی، گفتی به ما چه می ماسه؟

به به به می بینم همه جمع هستند، اقای عشق میرزا هم آمده است، اما اصلن باورم نمی شد که تو بیائی، حتمن آمده ای که بعد از مرگم از من حلالیت طلب کنی؟ راستش را بگو همین طور نیست؟ به یاد داری آن روز را؟ همان روز که من آمده بودم آنجا برای کار کردن و... بگذار به یادت بیاورم، خالی از ثواب نخواهد بود، چند ماهی بود که من بیکار بودم، از بیکاری می رفتم در چایخانه خلیم پورها می نشستم، چای می خوردم، و سگرت دود می کردم، هر روز از روز گذشته سیاه و سوخته تر می شدم، این چیزی بود که دیگران می گفت فلانی چرا هر روز سیاه سوخته تر از دیروز می شوی؟ تا اینکه یک روز کاکه خان جان آمد، آدم تیزی بود، نمی دانم اینجا امروز هست یا نه؟ زود فهمید که زور روزگار است که مرا به چنین روزی فکنده است، از من سوال کرد، چه می کنی؟ گفتم به دنبال کار هستم، گفت فردا بیا آنجا، غمت را می خورم، فردا رفتم، کاکه خان جان آنجا بود، تو هم بودی، یادت آمد، بعد به سرعت از جای خودت بر خواستی، کاکه خان جان را هم به اتاق دیگر بردی، ورد هایی خواندی و بعد کاکه خان جان با صورتی بر افروخته آمد و از من معذرت خواهی کرد و گفت فعلن کاری نیست برو، باز اگر زمینه جور شد خبرت می کنیم!  بگذار تا برایت بگویم آن روز من از پیش کاکه خان جان برگشتم، اما دیگر جیبم تا انتهایش خالی شده بود، از میان این همه جمعیتی که امروز آمده اند در مرگ من نمی دانم جشن گرفته اند یا عزا یکی هم  پیدا نشد که صد افغانی برایم قرض بدهد تا حد اقل آن شب  سرم را با شکم سیر بر بالین بنهم،  آنشب به لطف حضرت عالی من اما نمی دانم تا کی گرسنه خوابیدم، اما نمردم، از آن روز تا امروز سالها می گذرد، این را اعتراف می کنم که من در طول عمرم هیچ گاهی زندگی نکرده ام، اما همیشه زنده بوده ام و تا این لحظه هم می بینی که زنده هستم، راستی فکر می کنی آن روز کارت درست بود؟

خدایا چه می بینم؟  حضرت ملا صاحب هم آمده اند، ملا صاحب  را واقعن نمی دانم برای چه در مراسم مرگ من آمده است، شاید آمده است که مرگ کسانی را هم شاهد باشد که مثل او فکر نمی کند، مثل او ارتزاق هم نمی کند، مثل اونه مبلغ خدا پرستی است ونه سازنده بت هایی برای رزق خودش! ملا صاحب به یاد داری که همه جا گفته بودی مراوده با او اشکال شرعی دارد، اگر مراوده با من اشکال شرعی دارد؟ اشتراک در مراسم مرگ من چه توجیه شرعی می تواند داشته باشد؟

خدا یا

خدا یا ...

اجازه بدهید برای کسانیکه از دوباره آمدن من در این دنیا افسرده شده اند، خوش خبری بدهم که من تا لحظات دیگر برای همیشه و بدون هیچ آمدنی دیگر به گورستان باز خواهم گشت، و تا ابدیت در خاموشی مطلق و سکوت جاودانه سر خواهم کرد، اما امده ام از شما بپرسم که چرا اینجا جمع شده اید؟ آیا من و شما همدیگر را می شناسیم؟ اگر همدیگر را می شناسیم و آن روزها که من زنده بودم، چرا هیچ کدام شما حتا یک بار هم از من احوال نگرفتید، هیچ گاه از خود سوال نکردید که راستی "بیگ " زنده است یا مرده؟ چگونه احوال دارد؟ در روزهای زندگی که می توانستیم قدر یک دیگر را بدانیم، از هم گریزان بودیم، مگر همه شما نبودید که در گوش یک دیگر پچ پچ می کردید که فکرهای "بیگ" با همه فرق دارد، با او رابطه نداشته باشید؟ اما امروز نمی دانم چرا همه شما ریا کارانه در مراسم مرگ من اشتراک کرده اید؟ من باز گشتم تا راز آن را بدانم؟ چرا تا دیروز همه شما به خاطر این که من متفاوت تر از شما فکر می کردم مرا بایکوت کرده بودید؟ اما امروز در سوگ من اشتراک کرده اید؟ میان آن گریز گرایی  و این اندوه نمایی چه رابطه ای هست که من نمی دانم؟ اشتراک شما در سوگ من چه سودی برای من یا برای شما دارد؟ اگر دیروز غم خوار هم می بودیم، بهتر از این اندوه نمایی نبود؟

من آمده ام تا وصیت کنم، من برای بعد از مرگ خودم به هیچ چیز شما نیاز ندارم، هیچ انسانی به انسان دیگر بعد از مرگ نیاز ندارد! انسان ها آفریده شده اند در این دنیا دوست و یار یک دیگر باشند، خلق نشده اند که دشمن یکدیگر باشند، دیر یا زود همه به سوی گورستان بدرقه خواهیم شد، من برای بدرقه به سوی گورستان بیش از چهار نفر نیاز ندارم که سر چارچوبه تابوت را بگیرند، اما سخت نیاز داشتم به دوستانی که در این دنیا بر رنجهایش غلبه نمائیم و از این اندوه کده به سوی یک دنیایی سر شار از عطوفت و مهربانی در کنار هم برای ایجاد سرزمین سر شار از زیبایی ها دست یکدیگر را بفشاریم و به دور از قبیله، قوم، نژاد، جنسیت و... به انسانیت فکر کنیم می خواهم بگویم که

تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن

در جهان گریاندن آسان است

اشکی پاک کن!

هنوز شعر بیگ خلاص نشده بود که او از پشت مایک لغزید، صدای فرو افتادن او از بلند گوها نشر شد، جمعیت به سوی جنازه بیگ هراسان و نا باورانه خیز زد و....

پایان

 

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در پنجشنبه 1392/01/15 و ساعت 8:35 قبل از ظهر |

کابل شهر تساهل و تسامح

یونس حیدری

رویای من سلام!

مدتی هست که برایم الهام کرده ای تا برایت بنویسم، اما گفته ای که از کابل از آنجای که در آن زیست می کنم بنویسم، اما هر بار این نامه به دلایلی مبهم و نا معلوم هی به فردا می ماند و هر فردایی باز به پایان می رسد و هنوز این نامه سر نگرفته است، اما امشب  مصمم هستم که در آغاز ین  شبهای سال نو، در حالیکه همه به خواب هستند، و من بیدار هستم و با یک آهنگ نرم و ملایم که لب تاب برایم نجوا می کند برایت بنویسم.

خواسته ای که من برایت چشم باشم، و همه چشم دید های خود را برایت تبدیل به کلماتی کنم که معنایی واقعی در دنیایی نوشتاری برای خود بیابند، اما نمی دانم این چشمهایی که این روزها سخت خسته و افسرده  هستند، قادر خواهند بود که   همه زشتی ها و زیبایی های این شهر را برای تو بنگرد و در نهایت روایت گری صادق باشد برای تو که حتا می دانم هیچ آئینه ای را هم در مقابل خویش نمی گیری، شاید به این دلیل که هیچ علاقه ای به تکثیر  و تکثیر شدن نداری! باشد؟ اما امشب از کابل برایت می نویسم، اما از کابل نوشتن بدون دانستن از دیروزگاهش فکر می کنم نوشتن در تاریکی باشد، و بی آنکه بتوانی چیدمان کلمات را بنگری، بی آنکه بتوانی خطوط نوشته شده و خطوط خالی کاغذ را بنگری می ماند، پس باید شمعی از جنس دیروزش  افروخت تا کمی پیشینه آن نیز روشن گردد.

رویای من!

کابل شهری است پر از قتل و قتال از دیروز تا امروزو تا همکنون که هر چند وقت یک بار جاده هایش به جای اینکه هر صبح با آب شسته شود با خون رنگ آمیزی می گردد! و تابلویی رنگین به شکل مینیا تورهای سرخ در برابر کمره های خبر نگاران اقصی نقاط جهان به نمایش در می اید.

کابل از دیر زمانی هست که محل مناقشه بوده است، زیرا کابل روزگاری منبعی برای توزیع ستم از سوی یک خاندان بر همه کشور و بر همه اقوام آن بوده است، اما همیشه مفسران تخیل پرداز گفته اند که نه کابل مکان ستم یک قوم بر سایر اقوام بوده است، در حالیکه تاریخ واقعی روایت دیگر دارد و آن می گوید یک خانواده بر همه اقوام توزیع ستم داشته است. و این توزیع ستم باعث شده است که به جای رویش گندم و گل و لاله و بنفشه و... بذر عقده های متراکم در داخل قلب های شهریانش رشد نماید و هر از چند گاهی این عقده ها سر باز کرده و گوشه ای از آن را ویران کرده است و خون انسانی دیگر از هم نوعان خویش را بر جاده های آن ریختانده است .

رویای من!

کابل روزگاری محل فروش برده هایی بوده است، که می بایست حقوق شهروندی شان محفوظ می بود، و برای ابادانی آن تلاش می کرد، اما این حقوق مراعات نشد، و آنان به هند و ... به عنوان یگانه متاع گران قیمت فروخته شد، و از پیسه های آن برای گذران زندگی حاکمانش خرج شد، و کابل هم چنان شهری باقی ماند متعلق به یک خانواده و دیگران نه به عنوان شهروندانش بلکه به عنوان خادمانش می باید نفس می کشیدند و خم و راست می شدند تا مبادا به حیث برده و بنده و گنیز به دور از اهل و تبارشان سودا گردد!

کابل شهری بود برای یک خانواده، یک جنس، مکاتبش، دار الفنون هایش و مراکز آموزش نظامی اش برای کسانی بودند که وابستگی به خاندان حاکم داشت و دیگران حق عبور از کوچه های آن را نداشتند، چرا که اینجا انسان ها به دو دسته  فرو مایه و بر تر تقسیم شده و این تقسیمات یک فرهنگ عام بود و در این فرهنگ فرومایگان می بایست به حیث برده و کنیز سودا می شدند نه اینکه به مدارج عالی علمی برسند و...

رویای من!

گفته ای که من پاهایت باشم و به جای تو در کوچه ها و جاده های مملو از خاک آن قدم بگذارم و دستهایت باشم، همه اجسام آن را لمس کنم و بعد برای تو روایتی از این قدم زدنها و لمس کردنها را در قالب  چیدن کلمات منعکس کنم.

نمی دانم امکان دارد پاهایم به جای پاهایت بر سنگ فرشهایی که همین سال گذشته بخشی از پیاده روهای شهر به همت شهردار کابل فرش شده است راه برود و دستهایم به جای دستهای تو در سطح شهری اجناس و اجسام را لمس نماید که روزگاری در آن تفنگ و باروت و جنگ افزارهای سبک و سنگین می بارید اما امروز زندگی ناله کنان در آن جریان دارد و زن مرد در تلاش هستند که لقمه نانی به دست آرند و زنده بمانند!!

نمی دانم ، نمی دانم و...

رویای من!

بگذار برایت بنویسم که برای  روز نوروز از مدتی قبل برای آمدن یک مهمان برنامه ریزی کرده بودم، قرار بود نوروز را باهم در کابل نوروز گردی کنیم، به روی چندین کوه و تپه که مردمان برای شادمانی آنجا می روند، برویم و او برای خاطرات خود تصاویری بگیرد و به همراه خویش ببرد، اما همه برنامه ها به هم ریخت، من از شب قبلش در شفا خانه بودم در کنار دخترک خورد سالم، تا او بهبود بیابد، بعد از ظهر نوروز با اذن گریز دو ساعته از محضر دخترک بیمارم از شفا خانه گریختم، رفتم سراغ مهمان، با مهمان رفتیم تا دامنه های یک شبیه کوه، مردمان زیاد آمده بودند، مردمان، مست از شور بهاری بودند، بازی می کردند، آواز می خواندند و خلاصه همه اندوخته های درونی خویش را در دامنه کوه پراکنده بودند، و مهمان همه را نگاه می کرد، به یک باره مهمان رویش را با شگفتی زیادی به طرفم کرد و سوال نمود: همه مرد هستند؟ زنهایشان کجاست؟ همه جا مرد مرد مرد

خندیدم، برایش گفتم، اینجا کابل است، کابل شهر مردان است، در شهر مردان وجدان انسانی مرده است، وقتی تابوت وجدان انسانی را می بردند، زن با تابوت در دو گور متفاوت تدفین شد، اینجا کابل است و زن هنوز انسان نیست، زن باید در خانه باشد، به حیث خادم مرد، زن هنوز در جدول انسانی قرار ندارد، این باور مردمان کابل است، هر چند که بر خلاف دوران طالبان حضور زنان در اجتماعات از لحاظ قانونی مشکلی ندارد ولی در باور و ذهن بیمار اکثریت مردم جامعه هنوز زن در بازار حق آمدن ندارد، اگر آمد حتمن باید در داخل بوجی ای بنام برقع پنهان شود، زیرا اینجا ذهن مردانش مریض است، و با افتادن چشم های مردان مریض به زنان گناه رخ می دهد، این گناه باعث نابودی همه چیز می شود و...

مهمان دور چشمانش را حلقه ای از اشک فرا گرفت، آهی از عمق دل کشید، و برایم گفت، برگردیم، و تا رسیدن به محل اقامت چند باری با دستمال سفیدی که به همراه داشت اشکهایش را پاک کرد و دیگر هیچ نگفت.

رویای من!

کابل امروز با دیروز بسیار فرق کرده است، تا دیروز بسیاری ها حق آمدن در ان نداشتند، و اگر از بد حادثه پایشان به کابل می رسید، باید صاحب مشاغل پست می شدند، و حق رفتن و نگاه کردن به خیلی از چیزها را نداشت، اما امروز می توان گفت کابل شهر تساهل و تسامح است، هرچند که شاید ادعا کنی چگونه شهر تساهل و تسامح است که هر روز در آن جان انسانی را می گیرند، و اگر تساهل و تسامح با گرفتن جان انسانهای بی گناه معنا پیدا می کند، که دیگر به آن نباید گفت شهر تساهل و تسامح بلکه باید گفت شهر درندگان، شهر تنازع بقا، شهری که انسان گرگ انسان می شود!!

اما نه واقعن کابل شهر تساهل و تسامح شده است، در این شهر هرچند معیارهای عملی بر خلاف معیارهای شعاری بسیار تغییر کرده است، اما واقعن بسیاری از مفاهیم دیروز دیگر بار معنایی خودش را از دست داده است، و دیگر در عمل هیچ کاربردی ندارد، شاید در ظاهر همه آن مفاهیم و تناقض ها و پارادوکس ها وجود داشته باشد، اما در عمل چیز دیگر تبدیل به یک فرهنگ شده است، فرهنگی غالب و این فرهنگ غالب در رفتار همه آدمها تاثیر خودش را بر جای نهاده است، اگر باور نداری خودت بیا از نزدیک در این شهر پرسه بزن، واگر بر روی قولت استوار هستی که چشمهایم به جای چشمهایت و دستهایم به جای دستهایت و قدمهایم به جای قدمهایت همه چیز را بنگرد و لمس کند و راه برود، فقط سکوت  پیشه کن و باور کن، چرا که جز این راهی نیست.

کافی هست ساعتی را بر سر زیر زمینی بگذرانی و ساعتی دیگر هم به شهر نو بروی، اینجا جمع اضداد است، انسانهایی با دیزاین های مختلف را می نگری، اصولن دیزاین ها و نوع پوشیدن کالا ها و رنگها نشانگر نوع فکرهای آدمیان است، و آدمها را می بینی که چگونه لباس پوشیده اند، در حقیقت می بینی که چگونه فکر می کنند، اما بدون اینکه به یک دیگر مزاحمت خلق کنند از کنار هم می گذرند، و جالب تر اینکه زنان با چادری، زنان با روسری، زنان با کالاهای بلند، زنان با کالاهای کوتاه، زنان با سران برهنه و... همه قابل رویت هست، و هیچ کس هم به کسی کار ندارد، در حالیکه دیروز اگر زنی در جاده راه می رفت مورد لت و کوب و ازار و اذیت قانون قرار می گرفت و...

رویای من!

کابل پر است از دکانداران و  تیکه دارانی که بر زبان شان شعار قومیت جاری و ساری است، اما در عمل هیچ کدام به باورهای قومی ایمان ندارند، همه باورهای نو پیدا  کرده اند، همه تلاش می کنند، از واژه قومیت به عنوان یک متاع گرانبها در بازار معاملات پرسود بهره ببرند، و به همین خاطر هم هست که تلاش می کنند، چوکی های کلان را تقسیم بندی قومی کنند، اما تا معرفی شدن همان کس که آن چوکی را به خاطر رعایت حضور اقوام دریافت کرده است به بالاترین خریدار از هر قومی که باشد می فروشد و پیسه آن را در جیب های مبارک پنهان می نماید، و با افتخار می گوید این از صلاحیت های من بود، و من از این صلاحیت خود به خاطر حفظ وحدت ملی، رعایت منافع ملی، تحکیم وحدت اقوام و شایسته سالاری به فلان کس ها دادم و....

کابل شهر حلالها و حرامهای گزینشی هست!! باورت می شود؟ من هم باورم نمی شد، اما هر چقدر زمان شتابان به پیش می خزد، باورهایم هست که تغییر می یابد، من برایت دو نمونه می گویم که هردویشان از منظرگاه دینی و مذهبی حرام است، اما یکی بی آنکه از آن کلمه حلال برایش استفاده شود، چنان کاربرد دارد که کم کم تبدیل به یک فضیلت کلان اخلاقی شده است و دیگری چنان حرام شده است که شاید در میان واژه های حرام حرام تر از آن نباشد، دو کلمه دروغ و شراب!!

دروغ چون هویت اصلی انسان را پنهان می سازد، و از انسان یک هویت بدلی بیرون می دهد، و از انسانی پلید و زشت و زشت روی و زشت خوی، یک انسان مهربان و پاک و طاهر و زیبا نمایش می دهد، در همه این شهر رایج شده است، و هیچ کس هم نیست که بگوید های مردم، تا کی این همه دروغ و ریا! دروغ و ریا همه ارزشهای انسانی و دینی را نیست  و نابود می کند، اما همه دروغ می گویند، حتا مبلغان مذهبی هم مروجان دروغ های مصلحتی هستند!! اما شراب از دید همه حرام است، راستی شراب آین آب تلخ چه رازی دارد که همه از آن نفرت دارند، آیا در محتوای خویش پلید تر از دروغ و ریا است؟ زیرا شراب دقیقن نقطه مقابل دروغ است، وقتی کسی لب به شراب می زند، دیگر کنترل خویشتن را از دست می دهد، آنچه در سایه ذهن خویش دارد، همه راستی ها و پاکی ها را به بیرون عرضه می کند، در واقع دشمن راز و راز دانی و راز داری می باشد،  و در جامعه ای که باید همیشه دو رنگ بود و دو رنگ زیست همه از آن هراسان است.

اصلن شراب همان موسیقی بتهون است، مگر نمی دانی کسی در کابل به موسیقی بتهون گوش نمی دهد، نت موسیقی بتهون مگر چه رازی دارد که همه از آن گریزانند، شاید علت اصلی که در این کشور بسیاری ها موسیقی و الات موسیقی را حرام می پنداشتند همین نت های موسیقی بتهون بوده است، زیرا به قول رومن رولان هرکس بتواند درها را بگشاید و در آستان مقدس موسیقی بتهوون قدم بگذارد، دگرگون می شود و تا عمر دارد با دروغ و ریا آشتی نخواهد کرد.

رویای من!

کابل شهر دینداران است، دینداران متعصب، که تعصب شان را به خاطر حتا یک ورق به نمایش می گذارد، در هر کجای دنیا که کسی بر علیه دین شان اهانتی روا بدارد، آنها در جاده می ریزند، و شروع می کنند به آتش زدن، انتحار کردن و جان انسانی را گرفتن، اما کسی نیست که بگوید همین دین می گوید وقتی یک انسان بی گناهی را به قتل برسانی در واقع تمام بشر را به قتل رسانده ای!!

کابل نمایش گاهی از تصویر های مختلف دین است، یکی با دین به دنبال آزادی می گردد، یکی برای دین خود را انتحار می کند، یکی در کعبه می رود و سوگند یاد می کند تا دیگر جنگ نکند، اما باز جنگ می کند، وقتی از او سوال می شود که چرا جنگ کردی مگر سوگند یاد نکرده بودی، به راحتی می گوید من هدفم از سوگند یاد کردن جنگ نکردن در خانه خدا بود، اینجا که خانه خدا نیست، اینجا کابل است! من هر گز سوگند یاد نکرده ام که در کابل جنگ نکنم!

مثل این می ماند که بگویی چیزی بیار به رنگ ماست، اما بعد بگویی من قصدم از رنگ ماست رنگ خاکستری بود، آری رنگ ماست در کابل دیگررنگ ماست نیست، رنگ خاکستری است، اما تا کنون در هیچ کتاب لغتی نیامده است که رنگ ماست خاکستری باشد، به همین خاطر کابل نیازمند یک کتاب لغت مخصوص به خودش هست، تا همه مفاهیم برایش از نو تعریف گردد، تعریفی در جغرافیای کابل!

رویای من!

بگویم یا بس است؟ اما اجازه بده همینجا بس کنم، چون بیشتر از این اگر بگویم، اشکهایم لبریز می شود، این روزها سخت افسرده هستم، از رنجی که از درون مرا می خورد، و این رنج بازهم به خاطر کابل است، به خاطر فرهنگی که از دیر هنگام بر آن مسلط است، و هر چه تلاش می کنی، می بینی هنوز خیلی فاصله داری تا فرهنگی را با معیارهای انسانی و کرامت انسان بار گذاری کنی، و هنوز خیلی زمان لازم است، تا به مرحله ای از کمال اجتماعی دست بیابی که در آن انسان انسان باشد، و اننسان صرفن به خاطر انسان بودنش به دور از قوم، قبیله، نژاد، جنسیت و... احترام شود.

رویای شب های تار من!

سحر در راه است، اما من اطمینان دارم که تا لحظات دیگر این متحد فوق ستراتژیک من یعنی خواب بر من غلبه خواهد کرد، و تو به جای من گونه های سحر را ببوس و برایش بگوصبح ... نزدیک است

درود و بد رود

قربانت من

کابل – نیمه شب 6/1/92

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1392/01/09 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |

فقر احساسی  

آشوکا

در یک دهه اخیر تغییرات مثبت و منفی زیادی در عرصه های گوناگون اجتماعی رو نما گردیده است، این تغییرات از زوایای مختلف قابل طرح و بررسی می باشد، که در صورت مدیریت صحیح آنها می تواند نوید بخش فردای سر شار از زیبایی ها باشد، اما اگر این تغییرات و تحولات و تولد پدیده های جدید مدیریت نگردد، می تواند در کلیت جامعه افغانستان را به سوی یک بحران دیگر سوق دهد که نتیجه ای به جز فقر و ویرانی اجتماعی به بار نخواهد داشت.

یکی از پدیده های جدید که به شدت در جامعه در حال رشد است، پدیده فقر احساسی می باشد، در تعریف فقر احساسی می توان گفت؛ فقر احساسی حالتی است كه یك فرد یا خانواده، احساس می كند افراد یا خانواده های همسایه یا هم شان او وضع مالی و رفاهی بسیار بهتری نسبت به خودش دارند. این احساس، به فرد القا می كند كه جایگاه فعلی من (هر چقدر هم كه ثروتمند و مرفه باشم) مناسب من نیست و من باید از رفاه و امكانات بالاتری برخوردار باشم ...

رشد فقر احساسی در ذات خود برای جامعه ای مثل افغانستان که مردمانش همیشه در فقر و روز مرگی به سر برده است و فاقد هر گونه طرح دراز مدت در عرصه های اقتصادی و رشد اجتماعی بوده است، و نهادهای مسئول دولتی نیز در طول تاریخ طرح وبرنامه ریزی ای برای رشد اقتصادی و اجتماعی جامعه نداشته است، می تواند امید بخش باشد، زیرا هنگام ابتلای یک جامعه به پدیده "فقر احساسی"؛ نكته مهم این است كه همه از وضع خود گلایه مند و شاكی می شوند، چه فقرا، چه طبقه متوسط و چه طبقه مرفه و اتفاقاً طبقه متوسط و مرفه در جوامع مبتلا به فقر احساسی ، بیشتر از فقرا از وضع موجود گلایه دارند و ناراضی اند و برای بدست آوردن رفاه بیشر، بیشتر هم "حرص" می زنند چرا كه به وضوح و به وفور می بینند افراد و خانواده های هم شان و هم سطح شان، چه سریع به رفاه و مادیات می رسند ...

مدیریت پدیده "فقر احساسی" می تواند یک رقابت سالم در عرصه رشد اقتصادی را به وجود بیاورد، اما اگر این پدیده مدیریت نگردد، چنانکه امروز ما شاهد هستیم فاقد هر نوع مدیریت در کشور می باشیم، از جمله مدیریت "فقر احساسی" که نتیجه اش به یک بحران و مرض فرا گیر منجر می شود، این مرض را می توان به مرض تجمل گرایی تعبیر کرد.

وجود فقر احساسی باعث شده است که هر روز در لایه های مختلف اجتماعی رقابت بسیار شدید تجمل گرایی به وجود بیاید، جامعه ای که هنوز هیچ یک از عرصه های تولیدی آن فعال نیست، دارای در آمد های کاذب و شغل های کاذب می باشد، و از سوی دیگر تا چند سکه ای از این در آمد های کاذب به دست می آورند صرف تجملات می شود، آینده پر از ابهامی را در سطح جامعه نشان می دهد.

 تجمل گرایی

تجمل و تجمل گرایی از مقولاتی است که به نظر می رسد با شتابی فراوان زندگی اجتماعی افغانستان  را  پوشش می دهد  و به تدریج به عنوان معضلی اجتماعی و اقتصادی پیامدهای زیان بار خویش را در سطح جامعه بر ملا خواهد کرد.

زندگی تجملی با زندگی ضروری و زندگی رفاهی فاصله ی بسیار دارد.حرکت به سوی زندگی تجملی بیشتر با رویکردی مصرف گرایانه و با گذر از مفاهیم تولیدی صورت می گیرد.یعنی نگاه تجملی با عبور از اندیشه های تولید گرایانه در جامعه صرفا به مصرف تجملی و مصرف بی رویه توجه می کند.

تجمل  گرایی ما تقلیدی از نوع  تجمل گرایی در کشورهای کلان صنعتی می باشد، اما از یاد برده ایم، که آنها اگر اقدام به تجمل گرایی می کنند، در حقیقت دارای در آمد های واقعی و کلان نیز می باشند،دارای بزگترین کمپنی هایی می باشند که تولیدات شان در سطح جهان خریدار دارد، اما بزرگ تجمل گرایان کشور ما که هر روز بر این فرهنگ دامن می زنند، آیا توانسته اند کدام فابریکه کلان را ایجاد نمایند که در سطح دنیا که نه حد اقل در سطح افغانستان تولیدات شان توزیع گردد؟  می بینیم که ما هنوز فاقد چنین فابریکه هایی می باشیم، اما به جای آینکه سرمایه ها صرف ایجاد مراکز تولیدی گردد، تبدیل به تجملات و  موترهای لوکسی می گردد، که فقط پیسه های به دست آمده از مشاغل کاذب را تبدیل به دود می کند، در فردای قطع شدن کمکهای جامعه جهانی و از بین رفتن مشاغل کاذب در همه سطوح و لایه های اجتماعی شاهد بحرانی وسیع در عرصه های اجتماعی خواهیم بود، که نخستین قربانی آن اخلاق انسانی خواهد شد.

رشد بی رویه تجمل گرایی در حقیقت بیانگر رنج و عقده های حقارتی است که بخش از جامعه با آن در گیر بوده است، کسانیکه در گذشته خویش همیشه مورد تحقیر قرار داشته اند، رنج فراوان از فقر کشیده اند، امروز تلاش می کنند که نمایشی از تجمل گرایی را دایر نمایند، و در میان دوستان و اقوام خویش در حقیقت بر آن زخم کهنه مرحم بگذارند، و با تجمل گرایی می خواهند خودی در میان رقبای خویش نشان بدهد، در حالیکه اگر خرد مندانه تر نگاه نماید، کمی هم آینده نگر تر باشد، می تواند با همین مصرف حد اقل یک مرکز تولیدی کوچک ایجاد نماید که در آن چندین شهروند هموطنش نیز مشغول کار شود و برای همیشه نیز از در آمد دائیم بر خوردار گردد.

امروزه به وضوح مشاهده م ی گردد، "فقر احساسی" در عرصه های اقتصادی و تجمل گرایی و مد پرستی رشد تصاعدی خویش را می پیماید، اما همین پدیده فقر احساسی در سایر عرصه ها مثل عرصه علم آموزی، تولید علم، تحقیقات علمی، رشد هنری و... به چشم نمی آید، ضرورت است که نهادها و رسانه های که در عرصه بازسازی اجتماعی کار و فعالیت می نمایند، جامعه را به سوی فقر احساسی در عرصه های علمی ، هنری، فرهنگی، و.... مدیریت نمایند. تا شاهد رقابتی مثبت در این عرصه با هدف دست یابی به کمال مطلوب باشیم.

 

+ نوشته شده توسط یونس حیدری در جمعه 1392/01/09 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |