نسل سوخته
یونس حیدری
اپیزود اول
شب بود، تاریک بود، یک کوماز مملو از آدم را قبل از ما در "پولی گون" خالی کرده بودند، ما کوماز دوم بودیم که باید در حفره ای خالی می شدیم، بیلدوزر در حال خاک انداختن بر روی آدمهایی بودند که با تمام وجود دست و پا می زدند اما از نظر مقامات حکومت تاریخ مصرفشان در این دنیا به سر آمده بودند، باید به دیدار حوریه ها و غلمانها می رفتند، بعضی ها شوخی می کردند، که جاده های آن طرف دنیا همه شان از جنس بلور است، صاف صاف، بدون هیچ گونه کپرکی، بعضی دیگر با اهی سرد، تبسمی بر لبانشان جاری بود، و آخرین لحظه های دنیا را به دور از همه محبوب هایشان سپری می کردند، می دانستند که تا لحظات دیگر باید در داخل حفره ای به شکل دسته جمعی گور شوند و برای همیشه با این دنیا وداع کنند، دنیایی که چه کوتاه بود، دنیایی که چه ارزوهای شیرینی برایش داشتند، اما حالا در انتهایش رسیده بودند، شاید خیلی ها به همین فکر می کردند، نمی دانم، ولی در آن لحظه چیزی که همه ذهن مرا با خود مصروف کرده بود، واقعیتش همین کوتاه بودن دنیا بود، اصلن فکر نمی کردم، این قدر زود دنیا به آخرش برسد، اگر دنیا هم به آخرش نرسیده بود من که به اخر دنیا رسیده بودم، آخر دنیا همین پلی گون پل چرخی بود، حفره ای که کنده شده بود در دل شب مرا باهمه کسانی که دیروز هرگز نمی شناختم ولی امشب همه باهم در یک گور دسته جمعی خاک می شدیم، تا طعمه ای لذیذ برای مورها و موریانه ها و مارها شویم و...
در برابر چشمانم آدمهایی که نمی خواستند بمیرند، دست و پنجه می زدند، فریاد می کشیدند و فریادشان در انبوه تاریکی شب گم می شدند، اما من در میان صداها به دنبال صدای دیگری می گشتم، صدایی که چندین ماه بود از ان بی خبر بودم، چندین ماه بود که دیگر چهره اش را ندیده بودم، چندین ماه بود که حلقه اشک را در گرد چشمانش ندیده بودم، چندین ماه بود که صورتش را ندیده بودم که در میان چادری ابی رنگش قایم کند، و از سوراخهای چادری اش با تمام وجود مرا تماشا کند و بگوید دوستت دارم و من با همه شرمندگی هایم، ارام در قلبم بگویم که من هم تو را به اندزه همه هستی دوست دارم و...
همه کسانیکه داخل کوماز همراه من بودند، نگاه هایشان به نگاه چراغ بلدوزر خیره شده بودند، اما نمی دانم به چه فکر می کردند، اما چشمانشان آدمهایی را می دیدند که هر لحظه تعدادی از آنها برای همیشه در زیر خاک مدفون می شدند، و دیگر هیچ کس اثری از آنها نمی یافتند که در کجای این زمین پهناور خاک شده اند، اما من در روشنایی چراغ بلدوزر چشمان متمایل به سیاهی لیلا را می دیدم که ملتمسانه برایم می گفت؛ گل آغا هرچی ملا می گوید گوش کن، ملا کلان است، ملا نماینده خداست، دشمنی با ملا دشمنی با خداست، ولی من برایش می گفتم که عزیزم! من با کسی دشمنی ندارم، من چی کار دارم به این کارها، ملا برای من راهی را نشان می دهد، که خودش نمی رود، ملا راهی را نشان می دهد و به من می گوید برو در میدان مین، خوب معلوم است که روی مین راه رفتن یعنی مرگ و مردن، ولی من در این دنیا نیامده ام، که مرگ را انتخاب کنم، من در این دنیا آمده ام تا با تو باشم، تا با تو از این دنیا لذت ببرم، تا در این دنیا از همه نعمتهایی که خدا خلق کرده است استفاده کنم، من می خواهم از نعمت با تو بودن لبریز شوم، و از مجالی که خدا داده است تا با تو باشم در درگاه خدا سر سجود فرود آورم و او را شاکر باشم، ولی لیلا می گفت نه ملا جادو بلد است، ملا بچه خان محمد را با جادو در پلی گون پل چرخی دفن کرد، بیا هرچی ملا می گوید قبول کن، من خندیدم، خنده ام گرفت، وقتی لیلا می گفت، ملا جادو بلد است، با جادوی خودش بچه خان محمد را در پلی گون های پل چرخی رساند و نابود کرد و... آنروز هرگز سخن لیلا را باور نمی توانستم بکنم، ولی حالا من در پلی گون بودم! شاید همانجایی که بچه خان محمد هم خوابیده بود، من لحظات دیگر برای همیشه با این دنیا، خدا حافظی می کردم. شاید ملا راست می گفت که در این دنیا دو راه بیشتر نیست، یا با ما هستی یا بر ما هستی، ولی آنجا من به اهستگی در دلم می گفتم، من نه با تو هستم، نه بر تو! من با لیلا هستم، راه لیلا راه زندگی و دوست داشتن است، ولی نمی توانستم برایش بگویم، چون لیلا دختری بود که خیلی ها سر راهش دام انداخته بودند، اما لیلا از همه دام ها رسته بود، خود را به سلامت به ساحل دل رسانده بود، و خودش می گفت، در ساحل دل است که خود را محق زندگی در این دنیا می داند، و به همین خاطر باور داشت که او یک موجود مکلف به باید ها و نباید هایی نیست که پیش از او برایش ساخته اند و پرداخته اند، نیست .او می خواست آنگونه باشد که خودش می خواهد، نه آنگونه که دیگران می خواهد، ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که می گفت ملا جن دارد، از ملا می ترسید، شاید آن روز با این سخن خودش چیز دیگری را می خواست به من بفهماند، ولی من نفهمیدم، من زیگنال او را نتوانستم دریافت کنم، او هم دیگر مجالی نشد که برایم توضیح بدهد، ولی ملا اصرار داشت که اگر هر کس با ما نبود، بر ما بود، ما از سر راه خود حذفش می کنیم.
هیچ باورم نمی شد که ملا راه حذف را هم بلد هست، ملا برای من خیلی زیاد روایت خواند، برایم گفت که تو مکلف هستی تا بر خیزی، تو مکلف هستی که در این دنیا جنگ کنی و در راه معبود جان بدهی، و... ولی من به حرفهای ملا خنده ام می گرفت، با خود می گفتم مرا معبود آفریده است تا با لیلا دنیایی بسازیم که شایسته انسان است، و انسان را معبود نیافریده است که نیست و نابود کند، بلکه او را آفریده است تا بسازد، زیبا کند، زیرا معبود خود جمیل و جمال پرست است!
صدای چین های بیلدوزر که در دل شب بر روی آدمهای زنده انداخته شده در گور دسته جمعی خاک می انداخت، شبیه صدای گروه ارکستری بود که هنوز نواختن تارها را خوب بلد نبودند، اما یک ریز و پی در پی بر آن می نواخت و طنین موسیقایی آن نمی دانم نوید بخش یک اغاز بود یا یک پایان، ولی در ان لحظه برای من هیچ احساسی را زنده نمی کرد، ترکیب فغان ادمهای زنده ای که آخرین نفسهای خودشان را با داد و فغان به هوا فیر می کردند با صدای چینهای بیلدوزر فضای سکوت و تاریکی شب را می شکست، و ادمها در زیر نور چراغ بیلدوزر که هر دم به هر طرف حرکت می کرد، فضایی میان شبه و واقعیت را برای انسان تداعی می کرد، فضایی شبیه شبهایی که مستنطق از من هی سوالهای بی ربط می کرد، چیزهایی که من هیچ نمی فهمیدم. اما او اصرار داشت که برایش از ارتباط خودم با جریانهای اخوانی بگویم، او می گفت، که جریانهای اخوانی همه شان، نوکر امپریالیست هستند، نوکران امپریالیست همیشه به دنبال نابود کردن نظامهای عدالت خواه می باشند، آنها در تلاش هستند که عدالت را در جامعه بر پای دارند، آنها می خواهند که در کشور یک جامعه بی طبقه را بر پا نمایند، انها پیرو یک جهانی برابر و برادر هستند که در آن همه انسانها یک نواخت زندگی نمایند، انسانها از در آمدهای برابر برخوردار باشند، همه داشته ها و ثروت میان همه ادمها یکسان توزیع گردد، در یک کلام می گفت، ما به دنبال تطبیق جهان بینی توازن و برابری می باشیم. ایجاد جامعه ای که در ان همه انسانها به برابری مطلق برسند، و انسانها برای ...
چینهای بیلدوزر بر روی جمجمه ادمها برابر می شد، صدای انفلاق جمجمه انسان شبیه انفلاق یک بمب بود، همه را تکان می داد، تصویری که هر کس برای لحظات دیگر خود را در برابر آن احساس میکرد، چرت همه را پرانده بود، فضایی از ترس و وحشت و مرگ همه را فرا گرفته بود و چرت مرا هم پرانده بود، اما تصویر لیلا در میان صدای انفلاق مغزها، و زنده به گور شدن آدمها تصویر دیدنی ای بود که نمی دانم چگونه باید آن را توصیف کنم.
موسیقی مرگ، انفلاق مغز آدمها در زیر چین های بیلدوزر و طنین آهنگ صدای دلنواز لیلا که در مغز من آرام بخشی بود که از زندگی و از لذت های دنیا می گفت، فضایی عجیب و غریب را در وجودم ایجاد کرده بود، که نوعی تبسم را بر لبان خشکیده ام ایجاد می کرد، آنچنان این تصاویر متناقض بر من تاثیر می گذاشت و نا خود آگاه از من حرکت هایی سر می زد که دیگران متعجب می شدند، دیگرانی که به جز رسیدن به مرگ به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردند، رنگهایشان پریده بودند، ترس و لرز از همه وجودشان نمایان بود و...
دروازه پشت سر کماز را عسکرها باز کردند، و ما را از کماز به پائین می انداختند، و دور تا دور ما را عساکر مسلح و دست به ماشه پر کرده بودند، بعد از اینکه همه از کماز تخلیه شدند، کماز حرکت کرد، ما ره به سوی گودالی که برای دفن دسته جمعی ما در نظر گرفته بودند، هدایت کردند، در نزدیکی گور عسکری بسیار قوی چثه همه را به پائین پرتاب می کرد، هیچ کس هم هیچ حرکتی از خود نشان داده نمی توانست، مرگ چیزی بود که دیگر از آن گریزی نبود، همه مرگ را باور کرده بودند، به همین خاطر با آرامی از آن استقبال می کردند، مرگ در حالی به سراغ همه ما می آمد که دستهای ما بسته بود و اطراف همه عساکری دست به ماشه که با کوچکترین حرکت همه تیر باران می شد، شاید خیلی ها در آن دقایق ارزوی تیر باران شدن داشتند، حد اقل تیر باران این امتیاز را به همراه داشت که به یک باره نعش زمین می شدی، شاید با درد کمتری این دنیا را ترک می کردی، ولی عساکر گویی گلوله ها ارث مادر کلانشان بودند، دوست نداشتند که برای مرگ ما آدمها حرام کنند، ترجیح می دادند که همه ما بدون هیچ مصرف گلوله در زیر خروارها خاکی که با بیلدوزر بر روی ما می انداختند، بمیریم، مرگ در حالیکه انسان در سلامت کامل به سر می برد، تجربه غیر قابل وصفی است، انسانی که برای خود شاید رویاهای بلندی داشته باشد، اما به یک باره مرگ را آنهم از نوع گور دسته جمعی در اغوش خویش می گیرد، چه کسی می تواند چنین مرگی را ترسیم نماید، شاید هیچ کمره ای قادر نباشد از این نوع مرگ برای انسان تصویر بردارد، شاید هیچ هنرمندی نتواند این نوع مرگ را بر روی صفحه کاغذ منتقل نماید، ولی واقعیت این بود که من داشتم مرگ را در سلامت کامل تجربه می کردم!
چینهای بلدوزر هر لحظه به سوی من نزدیک تر می شد، هرچند من در انتهای گور قرار داشتم، قبل از من باید همه در زیر خاکها مدفون می شدند، تا نوبت من می رسید، مشخص بود با چشم سر می دیدم که زمان زیادی از زندگی ام باقی نمانده بود، نمی دانستم در این مدت باید به چه چیزی فکر می کردم، چون در این لحظات باقی مانده از عمر من کاری از دست من ساخته نبود، اما فکر کردن تنها چیزی بود که امکانش وجود داشت، بر خلاف بسیاری دیگر داد و فغان می کردند، من علاقه ای برای داد و فغان نداشتم، چون اگر داد و فغان هم می کردی وقتی بیل پر خاک بیلدوزر بر رویت خالی می شد، دیگر نفس ات بند می آمد، در زیر خاک برای همیشه به فراموشی سپرده می شدی، اما اگر فریاد هم نمی کردی می مردی، من علاقه داشتم لحظات باقی مانده را با فکر کردن به لیلا بگذرانم، خیلی علاقه داشتم در آن لحظه که حد اقل یک تصویر از او را با خود می داشتم در این آخرین نفسها او را حد اقل بر روی تصویر می دیدم، بعد می مردم، اما به یاد صحبت های مستنطق افتادم که برایم تشریح می کرد، جهان بینی برابری که می باید من به آن باور پیدا می کردم، و از جهان بینی اخوانی خود را رها می کردم تا به رستگاری می رسیدم، اما من برایش گفته بودم من فکر می کنم که رستگاری نه در جهان بینی اخوانی هست و نه در جهان بینی برابری که تو برایم تشریح کرده ای و او سوال کرده بود که در چیست؟ من نا خود آگاه از زبانم بیرون افتاده بود که راه رستگاری در جهان بینی لیلائی می باشد، مستنطق شگفت زده شده بود، از من سوال کرد که این چه نوع چیزی هست من برایش چیزهایی را که از لیلا شنیده بودم گفتم، وحالا در آخرین لحظات یک بار دیگر می خواستم آن جملات را مرور کنم، بیل بیلدوزر بر روی سرم نزدیک شده بود، حاکهایش را بر رویم می اندخت، شاید چینش هم بر روی مغزم می رسید، اما یقین داشتم که وقتی جمجمه من بترکد، صدایش خیلی محیب خواهد بود، من یقین داشتم که تکانه شدیدی در همه هستی ایجاد خواهد کرد، چون در جمجمه من یک رنج بزرگ وجود داشت، رنج فراموش شدن "انسان " بودن ، در این جامعه! همان چیزی که همیشه لیلا می گفت؛ و من چشمانم را بستم، آماده شدم برای خدا حافظی با این دنیا و در ذهنم مرور کردم آنچه را که همیشه لیلا برایم توصیه می کرد:
نیازی نیست انسان بزرگی باشیم
"انسان بودن" خود ، نهایت بزرگی است
می توان ساده بود ولی "انسان" بود
انسان باشیم
به همین سادگی
به همین زیبایی ...
ادامه دارد
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

